دارم میرم مسافرت؛ یکی از طولانی ترین مسیر های ایران.
واسم جالبه که پیشینه هواپیمایی ایران در ذهنم، باعث شده که بطور جدی (!) فکر این بیُفتم که ممکنه مشغول سپری کردن آخرین لحظات عمرم باشم...!
البته این احساس رو با حس ترس از مرگ یا عشق یا تنفر نسبت به دنیا به هیچ وجه اشتباه نگیرید.
این حس فقط یک چیز رو به یادم میاره، اینکه همیشه دوست داشتم طوری زندگی کنم که انگار زمان چندانی برام باقی نمونده و الان باید کاری رو بکنم که دوست دارم انجام بدم.
نباید گذاشت روتین ها و روزمرگی ها و تعاریفی که اجتماع از زندگی در مغز ما چپونده (!) جلوی لذت بردن از زندگی رو بگیره.
زندگی همین امروزه... نه دیروز، نه فردا
امروز سعی کن کسی باشی که همیشه دوست داشتی باشی
و وقتی که اینکارو کردی، فردا هم همانی خواهد بود که دوست داری...
از هواپیمایی ایران برای یادآوری این موضوع ممنونم!
اصلا چه بسا هدفشونم همینه. به فکرمون هستن !
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|
به یادتم ...
پ.ن.: بشنوید!
Mohammad Esfahani - Noon o Dalghak - 06 Shekayate Hejran.mp3
Mohammad Esfahani - Barekat - 09 Track 9.wma
Mohammad Esfahani - Faasele - 06 Pahlavaanaan.mp3
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|
ساعت 4 صبح، نشستم آهنگی از آلبوم یادگاری قمیشی گوش میدم
خیالای گنگی تو ذهنم پرسه می زنن
شعرُ زمزمه می کنم، چشمام خود به خود بسته میشن و... تصاویر پیدا میشن
حقیقی و خیالی...فرقی نمی کنه
مهم حسیه که بیدار میشه...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 3:57 قبل از ظهر  توسط پسر آبی
|
رفتنت کاری با من کرد که هیچ چیز و هیچ کس نکرده بود .
تازه فهمیدم ممکنه چشمام هرموقع، هرجا، با فکرت به سوزش بیفتن...
تا حالا همچین حسی نداشتم.
بهت که فکر می کنم دلم می گیره
دوست دارم درک کنم کدوم بُعدت هنوز هست...
شب عید...
امسال تحویل سال ساعت 2.5 نیمه شب بود. بعد از مدت ها خواب دیدم. خواب اونُ.
جای بدی بود. جایی که مُرده هارو می شستن.
جایی که اونُ شستن نبود. انگار تو بیمارستان بود. همون بیمارستانی که 40 روز پیش -25 بهمن- شب تا صبح کتارش بودم. تا صبح صدای نفسش و تصویر چشمای بستش تو سرم بود...
کلی مرده رو داشتن می شستن. اما اون زنده بود. با بدن ضعیف و رنجورش، و یه لباس یک دست سفید، کنار وایساده بود. زنده بود. زنده...
لبخند رو لبش بود. مثل همیشه...
دو چیز بهم گفت. بیدار که شدم هرچی فکر کردم یادم نیومدن. اما فکر می کنم فقط می خواست بهم بگه زنده ست، پیامش این بود.
بقیه خوابم تلاشای من بود واسه ثابت کردن به همه -از جمله کارکنان اون جا- که باباحاجی زنده ست.
موفق نشدم.
وقتی بیدار شدم دیدم همه می خندن، به من و همدیگه عیدُ تبریک می گفنن.
ولی من شُکه بودم از خوابم. مبهوت و دلتنگ...
اولین صبح سال جدید، خانم و دخترت اومده بودن علی بن مهزیار اهواز، رو خاکت هفت سین چیده بودن. تصویر صورت ماهتم گذاشته بودن رو خاکت.
عکس اون منظره رو که دیدم...نتونستم جلوی خودمُ بگیرم
مامان شهنازم مثل من خیلی دلتنگ بود...
باباحاجی...همه خاطراتمون تو سرم می چرخن
همیشه و همه جا
دوست ندارم برن، از طرفیَم بدجوری گوشه گیرم کردن...
کمک کن
پیشم باش
همونطور که همیشه بودی...
پ.ن.: ببخش که صورتم انقدر خیس شد. بچه نشدم... مردا هم دلتنگ میشن...
+ نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|

a Beautiful Mind...Made me stay awake all night and think
about Love, what it is, what i love, and how lonely we are without it.
Beautiful...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 5:51 قبل از ظهر  توسط پسر آبی
|
تو کبوتر ، من بام
می پری از لب من ناآرام؛ دل سرخورده ی من ؛ مانده در حسرت یک جرعه سلام...
تو کبوتر ، من باد
می کنی بال و پرت را آزاد؛می پری از من و در حنجره ام می ماند..بغض نشکسته ای از یک فریاد...
تو کبوتر ، من تاک
...تو دلت مست غرور...می پری سوی افق، پای من مانده ولی در دل خاک...
كاش میشد یک بار من به جای تو کبوتر بودم،
گر چه دانم تقدیر؛
سرنوشتم را اینگونه رقم میزد و بس؛
من کبوتر،
تو قفس
+ نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|
وقتی 20 تا كتاب معركه داری كه نمیرسی بخونی، 100 تا فيلم خوب داری كه نمیرسی تماشا كنی، كلّی جای خوب سراغ داری كه نمیرسی بری، دوستای خوبی داری كه نمی رسی ببينيشون، كلی درس نخونده داری،...
مثل من میزنه به سرتُ ميگی
خداجون! قربون دَسِت، يه دو سه ماه زمانُ Pause میكنی؟
چی مـــــــــــی شد اگه می شد!...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط پسر آبی
|
زندگی چيست؟ عشقُ دلداری...
وقتی با ياری، پس چی كم داری؟...
جام می سر كنيم، شبُ سحر كنيم
غم دنيارو، از سر به در كنيم...
گرچه تازگيا منصور رفته قاطی خزا! ولی الان با اين آهنگش حال میكنم!
بخصوص با برنامهای كه تو سر دارم...!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|
هستم اگر میروم، گر نروم نيستم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط پسر آبی
|
شكوه دارم ز الهی كه به تو رحم نكرد
با ديدن اين بندهی خود حظ نكرد
گر ناله و آه و اشك ما را نديد
در ديده و بينايی خود شك نكرد . . .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|
حكايت ما حكايت اون كتابيه كه همه دوست دارن داشته باشن، ولی وقتی صاحبش شدن ميذارنش تو كتابخونه و يه برگشم نمی خونن...
كتاب خاك خورده... ديگه خسته شده
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط پسر آبی
|
صبر بايد تا رسد شايد
در اين دير خرابات
مرهمی بايد
كه گر شايد شوم شاد
ز غم بيرون آيم
دل بيافروزم به يك باد
كه گر آيد
نماند در دلم خاكستر داغ
خاكستر داغ...
خاكستر داغ...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|
در تاریخ ، طبقات قدرتمند حاکم عبارتند از سه لایه ای که یک طبقه حاکم را می ساختند: طبقه زورمند ، طبقه زرمند و طبقه روحانی ، که هم قدرت سیاسی و هم قدرت اقتصادی و هم ایمانی خلق را در دست خود داشتند ، و چه با هم همساز بودند و چه مخالف ، به هرحال سازش یا عدم سازش آنها بر سر حکومت بر خلق بوده است و نه برای خلق .
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|
حتما با نگاه به تیتر، اول به این فکر افتادید که ارتباط "تنهایی" و "تخیّل" چیه؟
آدمِ تنها بیش از دیگران فکر می کنه. و بعضی آدما قوه تخیل قوی ای هم دارن!
در نتیجه تخیّل شون در تنهایی بیش از حد فعال میشه و فکرهای غیر قابل تصوری می کنن...
گاهی این افکار چرندن!
اما گاهی یه جور نگاه به آینده ن. به نتایج احتمالی بعضی انتخاب هامون.
خُب این خیلی خوبه. مارو از نتایج کارهامون مطلع می کنه.
اما اشکالش کجاست؟
اشکالش اینجاست که هر راهی به چند جا می تونه ختم بشه، اما ما فقط بعضی از اون جاهارو می بینیم. بعضی هاش که با مودِ الانمون هماهنگن.
مثلا وقتی ناامیدیم، فقط نتایج بد رو می بینیم؛ و وقتی امیدواریم، فقط نتایج دلخواهمون رو.
- - -
منم این روزا زیادی فکر می کنم. ولی سعی می کنم مودَ م تاثیرگذار نباشه.
بعضی انتخابام نا امیدم می کنن. چون واسشون فقط نتایج بد می بینم...
نتایج خوبشون خیلی رویایی و دست نیافتنی َن...
اینطور که فکر می کنم، انتخابای جدیدی باید انجام بدم. که بعضا" تنهاترم می کنن...
اما آدم اشتباهشو نباید ادامه بده.
حتی اگر به قیمت سوختن تمام چیزهایی تموم شه که تا بحال پای انتخاب اشتباهش گذاشته...
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال ، دربرابرت می جوشد و می خواند و می نالد، تشنه آتش باشی نه آب.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|
تابستونه. گرم تر از همیشه.
امروز 2 ساعت وقت گذاشتمُ اتاقمُ مرتب كردم.
هروقت فواد (دوستم) میاد اینجا نمی دونم چرا اتاق میشه بازار شام!
یكم تغییر دكوراسیونم دادم! تا حالا میزم پشت به پنجره بود، حالا شد رو به پنجره...
فردا دومین جلسه اولین كلاس خصوصیمه. تدریس برنامه نویسی تحت وب.
فكر می كنم علاقه م به تدریسُ (كه در اولین جلسه تازه حسّش كردم) از مادرم به ارث بردم! شایدم انقدر در جریان تدریسش بودم كه ناخودآگاه علاقمند شدم.
انتظار یه صعود هموگرافیكی تو زندگیم دارم! بالاخره یه چیزایی بین من و خدا هست كه شما خبر ندارین!:دی
فعلا چیزای تازه ای تو زندگیم می بینم...اما هنوز اون روزنه ای كه به سمتش میرمُ ندیدم.
خانم دكترمون 2 هفته دیگه 1 ماه میره دیژون! یه اتفاقات جالبی خواهد افتاد...!
یه سری چیزا هست كه اینجا نمی تونم بگم. اما دوست داشتم بگم!
خلاصه به همین گزارش از شرایط فعلیم بسنده می كنم...
و میرم سراغ چیزی كه وادار به نوشتنم كرد.
خُب اول اینكه 2 ماه بود دستی به سر و روی اینجا نكشیده بودم.
و دوم(الثانی صحیحشه) اینكه...
این هم از یك سوم تابستانی كه انتظارشو این همه كشیدم
این هم از یك چهارم لیسانس
این هم از یك سوم 1389
این هم از دو سوم 2010
این هم از اون رابطه ای كه هنوز لنگ در هواست!
این هم از اون "زمزمه"ای كه وعده هاش باد هواست!
هشت ماه دیگه بیشتر نمونده تا 90. تا سال 1390. باورم نمیشه!
یادمه سال ها پیش، تو مدرسه با دوستام حرف می زدم.
گفتیم چند سال دیگه میشه 1390! اون موقع ما بیست سالمونه!
بعد گفتیم این كه هیچی... ما چه موقع خوبی به دنیا اومدیم! آخه پایان قرنمونُ می بینیم!
سال 1400.
اون موقع 30 سالمونه. ولی اووووه! كو تا 1390. كو تا 1400!
به همین زودی 1390 می رسه.
و 1400 هم زود میاد...
می خوام اون موقع كی باشم؟ هنوز تصور روشنی ندارم.
خیلی چیزایی كه می خوامُ می شناسم. اما آیا ذائقه ام عوض نمیشه؟...
اون موقع پدر و مادرم در چه حالن؟ مادر بزرگا و پدربزرگام؟
خواهرم كه اون موقع 12 سالشه چی؟...
دوستام. دوستای مدرسه، دوستای دانشگاه...
مرتضی كه دو حالت داره! یا میشه صاحب یكی از شركت های غول آی تی ایران...
یا انقدر تو این اوضاع قاراشمیش ضجر می كشه تا سرخورده بشه و كم بیاره...فقط امیدوارم اینطور نشه...
دوستای دانشگاه...اون موقع احتمالا خیلیاشون نیستن. بعضیا ایران نیستن، بعضیا بعد لیسانس غیبشون می زنه، بعضیا علاقه ای به ارتباط با بچه های دانشگاه نشون نمی دن...
بعضیا هم هنوز دوستامن. شاید كسانی كه الان باهاشون سلام علیكم ندارم!
بقیه دوستام......
یاد خودم می افتم. خونواده ای تشكیل دادم؟ فكر بهش آسون نیست...
هنوز نمی دونم جاشو كجای برنامه هام قرار بدم...
خداجون! حواست كه هست؟...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|
فراموش کردن آدمها مثه آب خوردن میمونه.فقط تفاوتش تو دمای آبه...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|
یه انسان عادی نیاز به ارتباط با دیگران رو در خودش حس می كنه.
گاهی سعی می كنه كه با یه نفر كه ازش خوشش اومده دوست شه. گاهیم به دیگران اجازه میده كه وارد حریمش بشن و باهاش دوست شن. بعضی وقتا هم شرایط زندگی 2 یا چند نفر رو واسه یه مدت كنار هم قرار میده، و به شكلی مجبور میشن با هم تعامل داشته باشن، و یه جورایی "دوست" شن.
واسه من هم هركدوم از اینا پیش اومده. و الان خیلی ها رو می شناسم كه میگیم با هم دوستیم.
اما دوست واقعی چه كسیه؟!
جورای مختلفی میشه به این سوال پاسخ داد.
اگر سطح انتظارتو پایین بیاری، همه رو دوست واقعیت محسوب می كنی، و حتما یه جایی سرت می خوره به سنگ! چون توقعاتت رو برآورده نمی كنن...
واسه همین من انتظاراتم رو پایین نیاوردم. سعی كردم معقول باشه!
حالا وقتی خوب نگاه می كنم، احساس می كنم هیچ كس نیست...
اول و دوم راهنمایی یه دوست صمیمی داشتم. وقت زیادی رو با هم می گذروندیم. یادش بخیر! با هم كلاس شنا رفتیم... جلسه آخر كلاس داشتم غرقش می كردم!!
وقتی اومدم تهران ارتباطمون قطع شد. 2،3 سال بعد یه سفر كه رفتم اونجا، یه سر رفتم خونشون. من 2،3 سال رو در تهران گذرونده بودم، و اون در یه شهر دیگه.
خیلی مهربون و خوب بود. دوست بود...
اما چرا دیگه واسه من اون آدم قبلی نبود؟!
یكمی یاد بعضی كارا و شوخی های گذشتش میفتادم، یه ذره به حرفاش و فكراش تو اون لحظه نگاه می كردم. احساس می كردم مال 2 دنیای متفاوتیم. من یه فرهنگ و اون یه فرهنگ...
البته از اولم فرهنگامون مثل هم نبود! ولی نمی دونم چرا تو رابطمون زیاد به چشم نمیومد...
و این شد كه وقتی یه سال بعد بهم اس ام اس زد كه اومده تهران زیاد تحویلش نگرفتم، و از اون موقع دیگه نمی دونم كجاست و چكار می كنه...
تهران كه اومدم با خیلیا آشنا شدم. وقتی از راهنمایی رفتیم دبیرستان، هیچكدوم از دوستان صمیمیم به دبیرستان من نیومدن، همین باعث شد كه دیگه خیلی كم باهاشون ارتباط داشته باشم...
الان از طریق فیس بوك با بعضی هاشون در ارتباطم. در همین حد...
ولی با آدم های جدیدی در دبیرستان آشنا شدم.
دوم دبیرستان با انتخاب رشته، باز هم از یه عده جدا افتادم...
ولی بعضیا هنوز بودن.
بعضی از اون بعضیا هنوزم هستن!
ولی فقط با یك نفر زیاد ارتباط دارم.
اونم بیشتر رابطمون شده كار! حال (منظور همان تفریح است!) در برنامه هامون زیاد جایی نداره.
البته جای شما خالی، با هم دیروز یه سر رفتیم نمایشگاه كتاب، بعدم وقتی رسوندمش خونه دم خونشون 4،5 ساعت داشتیم حرف می زدیم! بس كه مكالمه فیس2فیس بیشتر از تلفنی حال میده!!
و دانشگاه...
نمی دونم چرا اینجا با هیچكس صمیمی نشدم.
دلیل عمده اش تفاوت فرهنگ هاست، كه مذهب هم قسمت مهمیشه.
اینم دلیلش اینه كه تو دبیرستان فاصله محل زندگیمون چند كیلومتر بیشتر نبود!
اما اینجا از فاصله های چند صد كیلومتری اومدیم پیش هم...
انگار افكارمون هم چند صد كیلومتر با هم فاصله دارن!
نتیجه این شده كه با همه دوستم، اما فقط به اقتضای زمان و مكان كه مارو كنار هم قرار میده...
اینجاست كه با خودم فكر می كنم،
اشتباه من كجا بوده؟ اصلا اشتباه از من بوده؟!
احتمالا بوده. چون خیلی هارو از خودم روندم...
نمونش یكی كه احتمالا این پست رو می خونه!...
دوستانی كه از بودن با هم لذت ببرن، همدیگه رو دوست داشته باشن، بخاطر هم حاضر شن سختی هایی رو تحمل كنن،، به هم بی چشمداشت كمك كنن، از همدیگه سر چیزای بیخود ناراحت نشن!، ...
دوستیشون خالصانه باشه. هیییچ رنگ و اجبار و تظاهری توش نباشه...
من به این میگم دوستی واقعی...
و امیدوارم توی غم ها و شادی های بزرگ آیندم، همچین دوستانی رو داشته باشم و بتونم احساسم رو باهاشون تقسیم كنم...
الان كه........
فقط امیدوارم، به آینده
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|
البته این یک دروغ محضه!
اما حس خوبی دارم.
اونی که باید بدونه می دونه چرا!
به قول معروف خودم: کار نشد نداره!.......
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط پسر آبی
|
یادش بخیر...
این وبلاگُ میگم!
توش خیلی نوشتم... کلی از درد دلام نوشتم، از خاطراتم، از چیزایی که خواستم و نشد، از چیز هایی که دوست داشتم، و و و...
2،3 روز پیش بود که یکی داشت راجع به مزایای وبلاگ می گفت. البته جوریشو دوست داشت که با یه هویت ناشناس بنویسه، از هرچی که دوست داره. درست مثل کاری که من از شهریور 85 (البته گاهی با اندکی وقفه!) اینجا کردم
یه دفعه برگشت به من گفت: فلانی! تو که انقدر وقتتو پای کامپیوتر می گذرونی چرا یه وبلاگ نداری؟!...
یه دفعه دلم واسه اینجا تنگ شد!
وبلاگی که گاهی از هرکسی باهاش صمیمی تر و راحت تر بودم، و بعضی حرف های شخصیشو اگر با اسم واقعیم زده بودم تا الان بعضیا خرخرمو جویده بودن!! (البته زدن این حرفا خیلی خوبه، آدم تخلیه میشه!)
چه موقع جالبی هم برگشتم. 9 روز مانده تا نوروز . . .
سال 88 عجب سالی بود. انقدر وقایع عجیب و غریب توش زیاد بود که واقعا بیاد موندنیش کرد.
از وقایع شخصیش بگیر، مثل قبول شدنم در رشته و دانشگاه دلخواهم، برای اولین بار در طول عمرم فوت شدن یکی از بستگانی که خیلی دوسش داشتم، خواهردار شدنم، ...
تا وقایع دیگه مثل انتخابات ایران و وقایع بعدش و زلزله ها و بلایای طبیعی و انسانی پی در پی و ...
حالا بعد از 2 سال دوباره نوروز داره میاد. (سال کنکور من هیچ نوروزی حس نکردم)
حس عجیبی دارم. منظورم حس خوب استراحت و تعطیلی درس و دانشگاه نیستا! البته اونم به جای خود...!
دوست دارم یه مسافرت برم. البته الان که سرما خوردم و نمی تونم بهش فکر کنم! اما شاید بعد از خوب شدنم اواسط تعطیلات عید بازم یه دفعه پاشدم دست دایی جانُ گرفتم دو تایی یه سر بریم مسافرت!
یه اتفاق دیگه در سال 88 آشنایی من با او بود.
البته آشنایی از 87 آغاز شد! اما آشنایی اصلی (F2F!) امسال بود.
این آشنایی زود به پایان رسید، ولی زود هم دچار شروع مجدد شد!
البته تجربه به من و خیلی های دیگه ثابت کرده که شروع مجدد در بعضی موارد اشتباهه.
اما خُب، این هم می تونست یه تجربه نو باشه...
تجربه ای که من همیشه خواستم لمسش کنم، اینکه به کسی بیش از خودم اهمیت بدم.
البته او بعد از شروع مجدد برای من مثل سابق (پیش از پایان) نبود، اما می دونستم می تونم پیش خودم بزرگش کنم، بزرگ تر از قبل...
حالا 20 روز از شروع مجدد گذشته.
او نیست!
(مزاح: معلوم نیست سرش کجا گرمه این بی حیا!!)
خوبه که بهم رسوند چی شده.
مثل گذشته افکار متفاوتی که در سرش بوده، برگشته...
حالا دارم بیشتر فکر می کنم.
به این فکر می کنم که عاقبت این رابطه چیه؟
البته در اصل به عاقبتش زیاد اهمیت نمیدم، به این اهمیت میدم که در طول این رابطه چه اتفاقاتی برای هردومون میفته.
افکاری که الان به سراغ او اومده، فکر می کنم باز هم میاد. فقط از کم و زیادش مطمئن نیستم.
و متاسفانه، متاسفانه، متاسفانه،... من هنوز به اون حس خوبی که می خوام نرسیدم.
من گرمم و او سرد مزاج. من به احساسم بال پرواز میدم و او احساسشُ تو چاردیواری سینه ش حبس کرده. من ... او ... چرا ما نشدیم؟
شاید ما برای هم نیستیم.
شاید نمی تونیم کاری کنیم که ماه همیشه کامل بمونه.
شاید این حرفا که میشه مرز فاصله جغرافیایی بینمون رو از میون برداشت فقط یه شعاره!
شاید او پشیمون شده؟!
شاید . . .
شایدم باید این فکرارو تموم کنم، صبر کنم تا ببینم چه روز نو یی در انتظارمونه.
به امید یه هوای تازه تر.
و 2 تا بستنی چوبی، زیر نور خورشید، رو جدولای خیابون!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 3:51 قبل از ظهر  توسط پسر آبی
|