تبليغاتX
دست نوشته های پسر آبی
Alexander Rybak - Fairytale

Years ago, when i was younger,
I kinda liked a girl I knew.
She was mine and we were sweethearts;
That was then, but then it's true.

CHORUS :

I'm in love with a fairytale
Even though it hurts.
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed.

Every day we started fighting,
Every night we fell in love.
No one else could make me sadder,
But no one else could lift me high above.

I don't know what I was doing
When suddenly we fell apart.
Nowadays I cannot find her,
But when I do we'll get a brand new start.

CHORUS :

I'm in love with a fairytale
Even though it hurts.
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed.

She's a fairytale, Yeaaah !
Even though it hurts.
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed.

2 پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:29 بعد از ظهر |  پسر آبی

گفتگوی درونی یک تنها در یک جای شلوغ !
- انسان تنهایی رو دوست نداره
- اما گاهی مجبور میشه باهاش سر کنه.
- خب...دلایل مختلفی می تونه داشته باشه
- دلیلی که من انتخاب کردم
اینه که
دلیلش خودم باشم
همین و بس.
2 جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 9:58 بعد از ظهر |  پسر آبی

جايي برو كه تو را بخوانند، نه جايي كه از درت برانند.
2 پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:38 قبل از ظهر |  بی نام و نشان

هر چه را كه ندهيد از دست داده ايد.
2 پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:29 قبل از ظهر |  رابیندرانات تاگور

بشر در اين دنيا بيشتر از همه موجودات، گرفتاري و عذاب كشيده است.
بهترين دليلش هم اين است كه در بين تمام آنها تنها او مي تواند بخندد.
2 پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:15 قبل از ظهر |  نیچه

میم مثل...مادر، میم مثل...مامان بزرگ
کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم

لالایی...لالایی...
بخواب که می خوام تو چشات ستاره هامو بشمارم
پیشم بمون که تا ابد دنیارو با تو دوست دارم

مادر...مادر...


مامان بزرگ
این دفعه که اومدیم "خونه مامان بزرگ" تو نبودی
صندلیت خالی بود
جانمازت هنوز جلوی صندلیت، با مهرت و تسبیح
تو نبودی و بجات یه عکس بود،با همون لبخند همیشگیت
با اون چشمای سبز مهربون
خونه بوی تو رو می داد...
صدات هنوز تو گوشمه
دارم گریه می کنم، شاید بعد از سال ها
ناراحت نشو. می دونم طاقت دیدن گریه هیچ کس رو نداری...
ولی ناراحتم، از اینکه حالا حالا ها دیگه نمی بینمت
دیگه بهم اصرار نمی کنی بیام پیشت
دیگه بوسم نمی کنی
بغلم نمی کنی
واسم هزار تا آرزو نمی کنی
دیگه نیستی که عروسیمو ببینی...
دیگه نیستی که ذوق کنی وقتی بچه هات و نوه هات و نتیجه هات پیشتن
نیستی وقتی یاسی شیرین کاری می کنه، ببینیشو بخندیو قربون صدقه اش بری
می گن میری بهشت زهرا
ولی به خدا از دلم بیرون نمیری
به خدا خیلی دوست دارم
هیچ وقت فراموشت نمی کنم
واسه همه از خوبیات می گم
واسه بچه م تعریف می کنم کی بودی
چقدر مهربون بودی
تکه کلامای با نمکتو بهش می گم!...

باورم نمیشه که رفتی
تا حالا مرگ هیچ عزیزیمو ندیده بودم
هنوز شوکه م...

مامان بزرگ! دوست دارم پیشونیمو بازم ببوسی

مامان بزرگ
آقاجون حالش خوب نیست
دیروز عکستو لمس می کرد و آروم گریه می کرد
وقتی واست فاتحه می خوند کمرش بیشتر خم می شد
حتما خاطره 65 سال زندگی مشترکتون سنگینی می کرد...

خاله چی؟! نگفتی دیوونه میشه؟؟
گریه نمی کنه
انگار هنوز باورش نشده...

مامان بزرگ
بخواب
راحت بخواب
می گن یه جایی از بهشت زهرا میری که کنارش یه جوی آبه
یادمه چقدر عاشق همچین جاهایی بودی!
می خواستیم بریم بگردیم، می گفتی فقط یه جایی بریم صدای شرشره آب باشه! چقدر می خندیدیم
مامان بزرگ دلت جوون بود
با همه می خندیدی
کسی ناراحتیتو نمی دید. کسی رو هم ناراحت نکردی، هیچوقت...
نمی دونم بهشت و جهنم چجورین، ولی جای تو باید ته بهشت باشه
یه مادر واقعی
فداکار
مهربون
دوست داشتنی
...

مادر
جات خیلی اینجا خالیه

میام پیشت
هروقت بتونم میام
واست گل میارم
گلاب میارم
واست درد دل می کنم
از بچه هات تعریف می کنم
از یاسی واست می گم
از بزرگ شدنش می گم، از مدرسه رفتنش می گم،...
از خودم می گم
می گم که بالاخره دعات برآورده شد، اردلان دانشجو شد! مهندس شد!...

مادر
مادر
کاشکی می شد بهت بگم...چقدر دوست دارم
مادر
لا...لا...یی...
2 چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 4:1 بعد از ظهر |  پسر آبی

کنکور هم گذشت
خوب بود. خودش نه، گذشتنش!

از فرداش پوست صورتم دوباره به حالت اول برگشت!

حس غریب بیکاریو یکم حس کردم!

دوستان! هستم! (به همه کسانی که میگن کجایییییییی؟؟؟!!!)

با یه دختر ٍ ماه دارم کیف می کنم! آخه 7 ساله ندیدمش...

شاید بزودی یک زندگی مستقل رو شروع کنم.

تنها!

کار هم که شروع می کنم.

زندگیمو ادامه می دم...هرطوری که دوست دارم! بهتر از همیشه...

تنها !

2 سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:13 بعد از ظهر | 

روزهای آخر
۴،۵ روز دیگه بیشتر نمونده.
دوست دارم موقع خداحافظی* حس خوبی داشته باشم...
دیدی؟! ۳۶۰ام داره جمع میشه!
پس دیگه لازم نیست وقتمو بذارم که کلوزش کنم ! خودش میره
خیلی کارا هست که میخوام انجام بدم.
دیگه هر دوستی ای رو ادامه نمی دارم
چون در زندگیم فرصت سروکله زدن با آدمای رنگارنگو ندارم! مگه یه آدم چقدر عمر می کنه؟!
کتابایی که دوست دارمو می خونم. الان یه لیست مفصّل شدن...!
جاهایی که دوست دارمو میرم. اولش که فکر کنم یه سفر شمال افتادم!
ورزش مورد علاقم!... (کسی می دونه ورزش مورد علاقه من چیه؟)
یه کار زنانه هم می کنم! آشپزی!!!
چندتاشم که سپرایزن! نمی گم...شاید به موقع اش فهمیدید. شاید!
*خداحافظی با... (کسی می دونه؟)

2 شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 2:39 بعد از ظهر |  پسر آبی

320 ساعت...فقط!
السلام علیکم و رحمت الله و برکاته (ببخشید من مث محمود آغا بلد نیستم نیم ساعت عربی بلغور کنم اول صحبتم!)
دوستان لاتعتمدوا! و لایُگولوا! (گول نخورید)
۴تاشون لیاقت رئیس جمهوری ایران رو ندارن.
اما موسوی انقدر . لیاقتش از بقیه بیشتره!
به موسوی رای بدید. اما عین ...ا بعدش منتظر تحووولی عظیییم نباشید!

همین که ما ایرانیارو با نماد یک میمون نشناسن کافیه...!

---
و امروزم گذشت
۲هفته دیگه این موقع احتمالا من راحت ترین خواب عمرمو دارم میرم! راحت تر از خواب ابدیم!
۲ هفته واسه همه خیلی کوتاست...
اما تو هم مث من می دونی...واسه ما یه عمره!

2 پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:31 بعد از ظهر |  پسر آبی

جاهل را خرد خُردی بُود                                                  کافر را دل سیّاهی بُود 

واندراین میکده من عاشق را                                جز قلب پر از عشق تو چیزی نبُود

2 پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 6:34 بعد از ظهر |  پسر آبی

تست زن شناسی
چرا از ابتدا قول قابل اعتماد را قول مردانه نام نهادند؟

1) زیرا قول زنان کشک است و اصولا نمی توان به آن اعتماد کرد.
2) چون زنان در تمام عمر مشغول قول دادنند، پس قولشان باد هواست. (با توجه به معنی عربی "قول")
3) چون خواستن پای ضعیفه جماعت (نامحرم) کشیده نشه وسط!
4) چون همه چیزهای دردسردار مال مردهاست.

2 چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 7:31 بعد از ظهر |  پسر آبی

تجربه ای نو
آرزوهام در سیل افکارم غرق میشن...

2 پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 2:25 بعد از ظهر |  پسر آبی

هستم هنوز!
دیدم یکی دوتا ویزیتور ثابت دارم -چقدر زیاد!- گفتم هی نیان پست تکراری ببینن...گناه دارن!
یه سری چیز (علی الظاهر) بی ربط از روزای کنونیم اومدم بگم

:لحظه های بی تو بودن، تو رو یاد من میاره

من هنوزم اینجام
این روزا آهنگای سیروان خسروی رو گوش می دم
درسم می خونم!

:یه لحظه چشماتو ببند، ببین هنوز دوست دارم

چرا ما آدما با هم انقدر بدیم؟!
الان باز یکی میاد میگه "کنکوری جان! الان حالیت نیست! وایسا ببینیم بعده کنکورم از این ویغ ویغا می کنی؟"!
منم نگفتم حرفت اشتباهه، اما شک دارم تو اینکه اینا ویغ ویغه یا اونایی که 2 ماه دیگه میگیم!
الان خیلی از احساسات خفته مون(!) خودشونو نشون می دن، جالبه!

:باور کن، زندگی همین امروزه...لحظه ای که تکرار نمیشه، فرصتی که هیچوقت نداشتی...شاید تنها شانس تو همین امروزه

هم رده ها همه داغونن! ناامید
اینارو که می بینم می فهمم وضعم اونقدرا هم بد نیست!
ولی خب...کدومشون به اندازه من سختی کشیدن؟!...

:وقته بوییدن گل ها، پر بارون میشه چشماش،روی گونه های برگاش،می چکه بارون اشکاش... تک درخت تنها

2 نفر از اون سر دنیا دارن میان که این یه ماه من خودمو بکشم(!)
وضعیت خاصیه! انگار هرکی می خواد یه کمکی کنه،ولی هیشکی نمی دونه چطور باید کمک کنه!

:نمی تونم نشون بدم دلم چه گوشه گیر شده

یه ماه و نیم. واسه بعضیا کمه، واسه بعضیا هم می تونه زیاد باشه
کسی می دونه من بعدش که اومدم خونه ظهر، اولین کاری که می کنم چیه؟ عمراً!

:با تو بودن تورو دیدن به روی غما خندیدن نمی دونی، چه حالی داره! می برمت اون بالاها می چینیم ستاره ها نمی دونی، چه حالی داره!

2 شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:57 بعد از ظهر |  پسر آبی

پستی در سه سوت
سوت اول: بری دیگه برنگردی!
امروز رفتم مدرسه، یک زنگ که گذشت برنامه امتحانات رو دادن و گفتن به سلامت! تا 19 اردیبهشت
واسه اولین بار تو 12 سال دانش آموزیم دیدم مسئولین مدرسه در آخرین روز، شادتر از دانش آموزا بودن. یه جوری اومدن بدرقه مون که انگار با زبون بی زبونی می گفتن: بری(د) دیگه برنگردی(د)!

سوت دوم: 2000 سال
این روزا بحثای نودی داغه! (برای نادانان: نود نام برنامه تلویزیونی ایست که ع.فردوسی پور از زمان نوزادیش راه انداخته)
یکی از دوستان اومد گفت: ای بابا...ما که اگه شانس داشتیم تو این دو سالی که هربرنامه پیامک (اس ام اس سابق) فرستادیم یه جایزه می بردیم...
من هم چون در رشته ریاضی-فیزیک تحصیل می کنم، بلافاصله دست بکار شدم و پس از محاسبات بسیار پیچیده فرمودم...
دوست جان! نود هربرنامه به کمتر از 10 نفر جایزه میده، ما می میگیریم 10 نفر. شرکت کننده هاش بیش از 2 میلیونن، ما می گیریم 1 میلیون. و فرض می کنیم به کسی دوبار جایزه ندن. نتیجه می گیریم واسه اینکه تمام بیننده ها جایزه ببرن حدود 2000 سال نود باید پخش شه.
انشالله نوه نوه...نوت چند قرن دیگه یه جایزه می بره!

سوت سوم: التماس دعا
این روزا تو یه کازینو داریم رو کلی چیز پوکر می زنیم!
هرکاری کنیم بالاخره شانس هم خیلی دخیله دیگه...
اما خدا کنه سربلند از این کازینو بزنیم بیرون
از دست شما هم که کاری برنمیاد. فقط...التماس دعا!

2 سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:4 قبل از ظهر |  پسر آبی

تست دین و زندگی 3 (درس 14)
تست: قرآن کریم، زن را عامل چه چیزی برای مرد ذکر کرده است؟ (آزاد تجربی - 85)

1) عامل شر                 2) مایه ی تسکین                 3) مایه بدبختی                 4) مقدمه وجود

من بین گزینه 1 و 3 شک دارم. راهنماییم کنید!

2 جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر |  پسر آبی

مردانگیمان برباد رفت!
دوش زد به سرمان، محاسن چند ماهه را زدیم
و از جرگه شیوخ درآمدیم
یک شبه از شیخ مبدل شدیم به ...!
اما نمی توان یک شبه شیخ شد...
2 سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر |  شیخ بابابی

...ایند
مجبورم می کنه
به خیلی کارا...

مجبورم می کنه نگم
ولی پُرم...

مجبورم می کنه چشمامو ببندم
در حالی که خیلی می بینم...

مجبورم می کنه بخندم
ولی هیچ چیزی واسه خندیدن نیست...

به قول یه ترانه ای که دوست دارم(!) باید بهش گفت
دنیای وارونه...

2 جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 4:7 بعد از ظهر |  پسر آبی

صدای پای بارون
چند روزه هوا ابریه
گاهی وقتا هم مثل الان باد و بارون میشه
خیلی هوای قشنگیه!
منو می بره تو فکر...
2 دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:23 بعد از ظهر |  پسر آبی

امروز وقتی سنگینی کتابای توی کیف داشت کتفمو داغون می کرد، با خودم گفتم:
انگار فقط اسم ما بد در رفته...
کارگر جماعتم چیز به این سنگینی بلند نمی کنه!
2 دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:15 قبل از ظهر |  پسر آبی

آلاله
این روزا چرخ زمونه
مارو کجا می کشونه
 
یاد روزای قدیمی
اون روزا نبود حریمی
 
یه روز سرد زمستون
زیر برف و زیر بارون
 
شدیم آشنا تو سپیدی
من یه سروم، تو یه بیدی...
 
تو نگات حرفاتو خوندم
تو کار خدامون موندم
 
گفتم این عین رویاهاست
ولی حرفات نبودن راست
 
یه روز گرم زمستون
دیدم عشقو تو نگامون
 
ولی انگار اشتباه بود
تو دلت فقط هوا بود
 
تو منو گذاشتی رفتی
با یه آغوش پر سردی
 
الانه سال ها گذشته
دل تو هزارجا رفته
 
اما انگار من همونم
عاشقم هنوز گمونم
حالا می خوام فقط یک بار
عشقو تو نگات بخونم...

2 یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:59 بعد از ظهر |  پسر آبی