تبليغاتX
دست نوشته های پسر آبی
Alexander Rybak - Fairytale

Years ago, when i was younger,
I kinda liked a girl I knew.
She was mine and we were sweethearts;
That was then, but then it's true.

CHORUS :

I'm in love with a fairytale
Even though it hurts.
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed.

Every day we started fighting,
Every night we fell in love.
No one else could make me sadder,
But no one else could lift me high above.

I don't know what I was doing
When suddenly we fell apart.
Nowadays I cannot find her,
But when I do we'll get a brand new start.

CHORUS :

I'm in love with a fairytale
Even though it hurts.
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed.

She's a fairytale, Yeaaah !
Even though it hurts.
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed.

2 پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:29 بعد از ظهر |  پسر آبی

گفتگوی درونی یک تنها در یک جای شلوغ !
- انسان تنهایی رو دوست نداره
- اما گاهی مجبور میشه باهاش سر کنه.
- خب...دلایل مختلفی می تونه داشته باشه
- دلیلی که من انتخاب کردم
اینه که
دلیلش خودم باشم
همین و بس.
2 جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 9:58 بعد از ظهر |  پسر آبی

میم مثل...مادر، میم مثل...مامان بزرگ
کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم

لالایی...لالایی...
بخواب که می خوام تو چشات ستاره هامو بشمارم
پیشم بمون که تا ابد دنیارو با تو دوست دارم

مادر...مادر...


مامان بزرگ
این دفعه که اومدیم "خونه مامان بزرگ" تو نبودی
صندلیت خالی بود
جانمازت هنوز جلوی صندلیت، با مهرت و تسبیح
تو نبودی و بجات یه عکس بود،با همون لبخند همیشگیت
با اون چشمای سبز مهربون
خونه بوی تو رو می داد...
صدات هنوز تو گوشمه
دارم گریه می کنم، شاید بعد از سال ها
ناراحت نشو. می دونم طاقت دیدن گریه هیچ کس رو نداری...
ولی ناراحتم، از اینکه حالا حالا ها دیگه نمی بینمت
دیگه بهم اصرار نمی کنی بیام پیشت
دیگه بوسم نمی کنی
بغلم نمی کنی
واسم هزار تا آرزو نمی کنی
دیگه نیستی که عروسیمو ببینی...
دیگه نیستی که ذوق کنی وقتی بچه هات و نوه هات و نتیجه هات پیشتن
نیستی وقتی یاسی شیرین کاری می کنه، ببینیشو بخندیو قربون صدقه اش بری
می گن میری بهشت زهرا
ولی به خدا از دلم بیرون نمیری
به خدا خیلی دوست دارم
هیچ وقت فراموشت نمی کنم
واسه همه از خوبیات می گم
واسه بچه م تعریف می کنم کی بودی
چقدر مهربون بودی
تکه کلامای با نمکتو بهش می گم!...

باورم نمیشه که رفتی
تا حالا مرگ هیچ عزیزیمو ندیده بودم
هنوز شوکه م...

مامان بزرگ! دوست دارم پیشونیمو بازم ببوسی

مامان بزرگ
آقاجون حالش خوب نیست
دیروز عکستو لمس می کرد و آروم گریه می کرد
وقتی واست فاتحه می خوند کمرش بیشتر خم می شد
حتما خاطره 65 سال زندگی مشترکتون سنگینی می کرد...

خاله چی؟! نگفتی دیوونه میشه؟؟
گریه نمی کنه
انگار هنوز باورش نشده...

مامان بزرگ
بخواب
راحت بخواب
می گن یه جایی از بهشت زهرا میری که کنارش یه جوی آبه
یادمه چقدر عاشق همچین جاهایی بودی!
می خواستیم بریم بگردیم، می گفتی فقط یه جایی بریم صدای شرشره آب باشه! چقدر می خندیدیم
مامان بزرگ دلت جوون بود
با همه می خندیدی
کسی ناراحتیتو نمی دید. کسی رو هم ناراحت نکردی، هیچوقت...
نمی دونم بهشت و جهنم چجورین، ولی جای تو باید ته بهشت باشه
یه مادر واقعی
فداکار
مهربون
دوست داشتنی
...

مادر
جات خیلی اینجا خالیه

میام پیشت
هروقت بتونم میام
واست گل میارم
گلاب میارم
واست درد دل می کنم
از بچه هات تعریف می کنم
از یاسی واست می گم
از بزرگ شدنش می گم، از مدرسه رفتنش می گم،...
از خودم می گم
می گم که بالاخره دعات برآورده شد، اردلان دانشجو شد! مهندس شد!...

مادر
مادر
کاشکی می شد بهت بگم...چقدر دوست دارم
مادر
لا...لا...یی...
2 چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 4:1 بعد از ظهر |  پسر آبی

روزهای آخر
۴،۵ روز دیگه بیشتر نمونده.
دوست دارم موقع خداحافظی* حس خوبی داشته باشم...
دیدی؟! ۳۶۰ام داره جمع میشه!
پس دیگه لازم نیست وقتمو بذارم که کلوزش کنم ! خودش میره
خیلی کارا هست که میخوام انجام بدم.
دیگه هر دوستی ای رو ادامه نمی دارم
چون در زندگیم فرصت سروکله زدن با آدمای رنگارنگو ندارم! مگه یه آدم چقدر عمر می کنه؟!
کتابایی که دوست دارمو می خونم. الان یه لیست مفصّل شدن...!
جاهایی که دوست دارمو میرم. اولش که فکر کنم یه سفر شمال افتادم!
ورزش مورد علاقم!... (کسی می دونه ورزش مورد علاقه من چیه؟)
یه کار زنانه هم می کنم! آشپزی!!!
چندتاشم که سپرایزن! نمی گم...شاید به موقع اش فهمیدید. شاید!
*خداحافظی با... (کسی می دونه؟)

2 شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 2:39 بعد از ظهر |  پسر آبی

320 ساعت...فقط!
السلام علیکم و رحمت الله و برکاته (ببخشید من مث محمود آغا بلد نیستم نیم ساعت عربی بلغور کنم اول صحبتم!)
دوستان لاتعتمدوا! و لایُگولوا! (گول نخورید)
۴تاشون لیاقت رئیس جمهوری ایران رو ندارن.
اما موسوی انقدر . لیاقتش از بقیه بیشتره!
به موسوی رای بدید. اما عین ...ا بعدش منتظر تحووولی عظیییم نباشید!

همین که ما ایرانیارو با نماد یک میمون نشناسن کافیه...!

---
و امروزم گذشت
۲هفته دیگه این موقع احتمالا من راحت ترین خواب عمرمو دارم میرم! راحت تر از خواب ابدیم!
۲ هفته واسه همه خیلی کوتاست...
اما تو هم مث من می دونی...واسه ما یه عمره!

2 پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:31 بعد از ظهر |  پسر آبی

جاهل را خرد خُردی بُود                                                  کافر را دل سیّاهی بُود 

واندراین میکده من عاشق را                                جز قلب پر از عشق تو چیزی نبُود

2 پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 6:34 بعد از ظهر |  پسر آبی

تست زن شناسی
چرا از ابتدا قول قابل اعتماد را قول مردانه نام نهادند؟

1) زیرا قول زنان کشک است و اصولا نمی توان به آن اعتماد کرد.
2) چون زنان در تمام عمر مشغول قول دادنند، پس قولشان باد هواست. (با توجه به معنی عربی "قول")
3) چون خواستن پای ضعیفه جماعت (نامحرم) کشیده نشه وسط!
4) چون همه چیزهای دردسردار مال مردهاست.

2 چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 7:31 بعد از ظهر |  پسر آبی

تجربه ای نو
آرزوهام در سیل افکارم غرق میشن...

2 پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 2:25 بعد از ظهر |  پسر آبی

هستم هنوز!
دیدم یکی دوتا ویزیتور ثابت دارم -چقدر زیاد!- گفتم هی نیان پست تکراری ببینن...گناه دارن!
یه سری چیز (علی الظاهر) بی ربط از روزای کنونیم اومدم بگم

:لحظه های بی تو بودن، تو رو یاد من میاره

من هنوزم اینجام
این روزا آهنگای سیروان خسروی رو گوش می دم
درسم می خونم!

:یه لحظه چشماتو ببند، ببین هنوز دوست دارم

چرا ما آدما با هم انقدر بدیم؟!
الان باز یکی میاد میگه "کنکوری جان! الان حالیت نیست! وایسا ببینیم بعده کنکورم از این ویغ ویغا می کنی؟"!
منم نگفتم حرفت اشتباهه، اما شک دارم تو اینکه اینا ویغ ویغه یا اونایی که 2 ماه دیگه میگیم!
الان خیلی از احساسات خفته مون(!) خودشونو نشون می دن، جالبه!

:باور کن، زندگی همین امروزه...لحظه ای که تکرار نمیشه، فرصتی که هیچوقت نداشتی...شاید تنها شانس تو همین امروزه

هم رده ها همه داغونن! ناامید
اینارو که می بینم می فهمم وضعم اونقدرا هم بد نیست!
ولی خب...کدومشون به اندازه من سختی کشیدن؟!...

:وقته بوییدن گل ها، پر بارون میشه چشماش،روی گونه های برگاش،می چکه بارون اشکاش... تک درخت تنها

2 نفر از اون سر دنیا دارن میان که این یه ماه من خودمو بکشم(!)
وضعیت خاصیه! انگار هرکی می خواد یه کمکی کنه،ولی هیشکی نمی دونه چطور باید کمک کنه!

:نمی تونم نشون بدم دلم چه گوشه گیر شده

یه ماه و نیم. واسه بعضیا کمه، واسه بعضیا هم می تونه زیاد باشه
کسی می دونه من بعدش که اومدم خونه ظهر، اولین کاری که می کنم چیه؟ عمراً!

:با تو بودن تورو دیدن به روی غما خندیدن نمی دونی، چه حالی داره! می برمت اون بالاها می چینیم ستاره ها نمی دونی، چه حالی داره!

2 شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:57 بعد از ظهر |  پسر آبی

پستی در سه سوت
سوت اول: بری دیگه برنگردی!
امروز رفتم مدرسه، یک زنگ که گذشت برنامه امتحانات رو دادن و گفتن به سلامت! تا 19 اردیبهشت
واسه اولین بار تو 12 سال دانش آموزیم دیدم مسئولین مدرسه در آخرین روز، شادتر از دانش آموزا بودن. یه جوری اومدن بدرقه مون که انگار با زبون بی زبونی می گفتن: بری(د) دیگه برنگردی(د)!

سوت دوم: 2000 سال
این روزا بحثای نودی داغه! (برای نادانان: نود نام برنامه تلویزیونی ایست که ع.فردوسی پور از زمان نوزادیش راه انداخته)
یکی از دوستان اومد گفت: ای بابا...ما که اگه شانس داشتیم تو این دو سالی که هربرنامه پیامک (اس ام اس سابق) فرستادیم یه جایزه می بردیم...
من هم چون در رشته ریاضی-فیزیک تحصیل می کنم، بلافاصله دست بکار شدم و پس از محاسبات بسیار پیچیده فرمودم...
دوست جان! نود هربرنامه به کمتر از 10 نفر جایزه میده، ما می میگیریم 10 نفر. شرکت کننده هاش بیش از 2 میلیونن، ما می گیریم 1 میلیون. و فرض می کنیم به کسی دوبار جایزه ندن. نتیجه می گیریم واسه اینکه تمام بیننده ها جایزه ببرن حدود 2000 سال نود باید پخش شه.
انشالله نوه نوه...نوت چند قرن دیگه یه جایزه می بره!

سوت سوم: التماس دعا
این روزا تو یه کازینو داریم رو کلی چیز پوکر می زنیم!
هرکاری کنیم بالاخره شانس هم خیلی دخیله دیگه...
اما خدا کنه سربلند از این کازینو بزنیم بیرون
از دست شما هم که کاری برنمیاد. فقط...التماس دعا!

2 سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:4 قبل از ظهر |  پسر آبی

تست دین و زندگی 3 (درس 14)
تست: قرآن کریم، زن را عامل چه چیزی برای مرد ذکر کرده است؟ (آزاد تجربی - 85)

1) عامل شر                 2) مایه ی تسکین                 3) مایه بدبختی                 4) مقدمه وجود

من بین گزینه 1 و 3 شک دارم. راهنماییم کنید!

2 جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر |  پسر آبی

...ایند
مجبورم می کنه
به خیلی کارا...

مجبورم می کنه نگم
ولی پُرم...

مجبورم می کنه چشمامو ببندم
در حالی که خیلی می بینم...

مجبورم می کنه بخندم
ولی هیچ چیزی واسه خندیدن نیست...

به قول یه ترانه ای که دوست دارم(!) باید بهش گفت
دنیای وارونه...

2 جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 4:7 بعد از ظهر |  پسر آبی

صدای پای بارون
چند روزه هوا ابریه
گاهی وقتا هم مثل الان باد و بارون میشه
خیلی هوای قشنگیه!
منو می بره تو فکر...
2 دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:23 بعد از ظهر |  پسر آبی

امروز وقتی سنگینی کتابای توی کیف داشت کتفمو داغون می کرد، با خودم گفتم:
انگار فقط اسم ما بد در رفته...
کارگر جماعتم چیز به این سنگینی بلند نمی کنه!
2 دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:15 قبل از ظهر |  پسر آبی

آلاله
این روزا چرخ زمونه
مارو کجا می کشونه
 
یاد روزای قدیمی
اون روزا نبود حریمی
 
یه روز سرد زمستون
زیر برف و زیر بارون
 
شدیم آشنا تو سپیدی
من یه سروم، تو یه بیدی...
 
تو نگات حرفاتو خوندم
تو کار خدامون موندم
 
گفتم این عین رویاهاست
ولی حرفات نبودن راست
 
یه روز گرم زمستون
دیدم عشقو تو نگامون
 
ولی انگار اشتباه بود
تو دلت فقط هوا بود
 
تو منو گذاشتی رفتی
با یه آغوش پر سردی
 
الانه سال ها گذشته
دل تو هزارجا رفته
 
اما انگار من همونم
عاشقم هنوز گمونم
حالا می خوام فقط یک بار
عشقو تو نگات بخونم...

2 یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:59 بعد از ظهر |  پسر آبی

پیام من در آغاز سال 1388

به عقیده من سال جدید از بعد عید شروع میشه
پس...سال جدید داره شروع میشه
همه سال های زندگی برای ما سال های سرنوشت سازی هستن
اما من و 1 میلیون آدم دیگه فقط امسال رو سرنوشت ساز می دونیم!
سرنوشت ما با 235 تا تست 4 گزینه ای رقم نمی خوره
هرروز زندگیمون، هزاران تست بی نهایت گزینه ای پیش رومونه
و بی نهایت سرنوشت...
یکم فکر کن. چه آینده ای رو واسه خودت دوست داری؟
نگو اینکه رتبه یک کنکور شم. نگو اینکه یه خونه شیک تو لس آنجلس بخرم!...
اینها وسیله ای هستن واسه لذت بردن
اما اون لذت واقعی رو که می خوای، با این چیزا نمی تونی بدست بیاری
پس یه تغییری تو آرزوهات بده
اون لذت واقعی رو بخواه
و چیزهای خوبی مثل پول و غیره رو فقط دوست داشته باش
بخواه که از زندگیت بیشترین لذت رو ببری
بخواه که خدا رو همیشه کنارت حس کنی
بخواه که همیشه خوشبخت باشی، تو هر شرایطی
و برای اون یک میلیون دوستم...
کنکور واضح ترین مسیر در ذهن بیشتر شماست
اما بهترین مسیر نیست...
آدما زیاد نمی فهمن. خودشونو می زنن به فهمیدن.
مسیر درستشون رو هم نمی تونن تشخیص بدن
اما می تونن مسیر درست رو انتخاب کنن...حتی اگه نشناسنش
فقط انتخاب کن
باور کن که اگر بخوای در بهترین مسیر زندگیت قرار می گیری
و پس از یه مدت کوتاه معجزه رو تماشا کن
آرزوهای زیبات از راه هایی -بسیار بهتر از راه هایی که پیش بینی کرده بودی- به سمتت میان
شاید بپرسی چرا؟ چی باعث میشه من به این راحتی به آرزوهام برسم؟...
من میگم این سوال جوابی داره که هیچکس نمی دونه
بعضیا اسمش رو می ذارن قانون جذب
بعضیا هم چیزای دیگه
اما من با اطمینان، با لذت، با عشق
بهش میگم...
خدا

- - -
پ.ن: موقع نوشتن یک موسیقی از Secret Garden گوش می کردم.
تو هم می تونی موقع خوندنش این کارو کنی
2 جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 6:40 بعد از ظهر |  پسر آبی

دوستت دارم،دوستم داشته باش G(88)D !
سال 88 شروع شد...با 87 خداحافظیمو کردم

اولین سررسید پر از خاطره هام هم به خاطره ها پیوست
با سررسید جدید دارم کم کم رفیق میشم
اولش یه نفر نوشته "واست آرزوی موفقیت در این سال سرنوشت ساز دارم"...
خیلی دوسش دارم اون یه نفرو!

احساسم بیداره. انگار می دونه کم کم داره وقت استراحتش تموم میشه...


ای بابا! یکی از معشوقه هام اومد!... ادامه پست رو موکول می کنم به بعد

شاید دیگه یکی 2 هفته یه بار بیام. شایدم کمتر! چه بهتر!

به امید خیلی چیزا...خدا نگهدارتون!

2 پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 6:28 بعد از ظهر |  پسر آبی

یه شب بیاد موندنی
نگاهشون پوچه
انگار آفریده شدن که فقط این کارارو کنن
خیلی مستن.حالیشون نیست
آخه مرتیکه! تو تو این جمع چیکار می کنی؟!
واسه چی انقدر قاطیشون شدی؟!...

اما نه. کار بدیم نکردی.
یه روز بالاخره باید این کارارو می کردی
تا بفهمی سیاره خودت از همه جا بهتره!

2 چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 2:44 بعد از ظهر |  پسر آبی

عید آمدو عید آمد
یه ربع پیش بیدار شدم
صدام می کنن "بدو بیا صبحونه بخور. دیر میشه، باید بریم"
راستی امروز 4 شنبه سوریه،نه؟ چه جالب!
الان باید برم خرید عید. شبم یه مهمونی...
امسال که عیدی ندارم. فقط باید ویق ویقای اهالی منزلو بشنوم و منتظر صدای گوش خراش زنگ خونه باشم.
نمی خوام حالا زیاد ویق ویق کنم! فقط یکم اوضاع ناپسنده
"دوران طلایی"ه دیگه!...

2 سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:24 قبل از ظهر |  پسر آبی

این عالم مستان، ز هرجا شکراب است                                 از آتـش بی مهــری، این قلب کباب است

آن جوی آبی که در آن گوشه روان است                                 اشک دل خونم، از این عشق گران است

افسرده مباش آبـــــی، زیرا غـم بســـیار                                 در مـــاه رود بر بـــاد و در راه بهـار است...

2 جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:0 قبل از ظهر |  پسر آبی

عاشقم، عاشق آبی زلال قلب ها                                 کز رنگ و ریا دور بود فرسنگ ها

اما ندیدم همچون قلب خودم                                       چنین پاک و آبی دور از نیرنگ ها

2 جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:52 قبل از ظهر |  پسر آبی

این سرو هنوز پابرجاست...
به مناسبت 2500 شدن بازدید وبلاگم و اینکه مدتی بود نمی نوشتم، گفتم بیام محض تفنن و ابراز وجود چیزی بگم!

چه باورم بشه چه نه، زمان داره عین برق می گذره.
همه چیز داره یه حالت گذار رو طی می کنه...
فعلا مشغول درسم.
ظاهرا چرخ بی رحم زمانه هم مجبورم کرده که از الان تا 4 ماه دیگه تمام دوستان گذشته رو فراموش کنمو آدمای جدید رو به منطقه ممنوعه راه بدم!
چون هرکی بود،رفت...

حرف ناگفته زیاد دارم...اما کو محرم دل! همین قدری که گفتم کفایت می کنه...


تا پستی دگر

2 سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:43 قبل از ظهر |  پسر آبی

جهان بهشت
 کمی به اطراف خود بنگر، چه می بینی؟
 این دیدن چیست؟ چیزی جز درک مغزت؟
 همه چند حس محدود داریم. می بینیم، می شنویم، لمس می کنیم...
 چه بسا چیزی که در مغزت حس می کنی و می گویی می بینم واقعیت نباشد
 که همین طور هم هست!
 جهان واقعی چیزی است که نگاه تو، گوش تو، مغز تو
 از درک آن عاجزند.
 به قلبت رجوع کن. با چشم قلبت ببین. با احساس واقعی
 تو این گوشت و خون نیستی، بسیار فراتری
 تو قطره ای از یک دریایی
 جهانی که با چشم محدودت می بینی، تنها نمودی محدود از این دریاست
 این دریا در همه هستی، در جریان است
 قطره هایش از جایی به جای دگر می روند
 هوش پنهان دریا جریان ها را در دست دارد
 تا هرقطره به مقصدش برسد
 با تو ام! ای قطره!
 این دریا را تو می سازی. بدون تو این دریا هم نبود.
 پس هرچه دوست داری، از این دریا، از این هوش پنهان، بخواه
 هرچه!
 این دریا وظیفه اش رساندن تو به خواسته ات است، به مقصدت
 خودت را به جریان های دیگر نسپار. خودت مقصدت را تعیین کن و
 بشو رهسپار!

2 سه شنبه سوم دی 1387ساعت 5:14 بعد از ظهر |  پسر آبی

برخاست زجای و گفت که نیست دگر                   ندانست چه کس عاشق او هست دگر

آن کس منم ای نگار هستی بخشم                          اما دل تو خالی از عشق است دگر

2 سه شنبه سوم دی 1387ساعت 5:12 بعد از ظهر |  پسر آبی

گفتم که زعشقت نگاهم نگران است                           این میل فراوان زآن داغ لبان است

در خلوت من نیست بجز سردی آهم                        اکنون چرا عشق گمم با دگران است

2 سه شنبه سوم دی 1387ساعت 5:8 بعد از ظهر |  پسر آبی

بهار زودگذر
دلم پر است و خالیست اطرافم / سکوت سردش نشسته بر آهم

چیست که در سرم می چرخد / حباب معلقیست در عمق نگاهم

کیست که در دلم می تازد / می تازد و می غلتد و می نالم

مدت هاست برلبان خشکم نشسته / شکوفه های شیرین آن تک بهارم

بهاری که در برف برقلبم نشست / خالی از سرما کرد همه افکارم

بهاری که ناگه قلبم ربود / با نگاه عاشقانه اش بر ظاهر اعماقم

مرا محکم در آغوش گرفت / زان پس دیدم که فراق، دیگر نتوانم

برف سپس کار خود کرد / برد و رفت و بهار پسش گردید خزانم

تابحال دیده ای ماهی بسان عمری؟ / من دیده ام، هست هنوز در خاطراتم

شعر می گویم، کو منطق بر زبانم / میلاد توست، جادو شده ام، ای تک بهارم...
2 دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:25 بعد از ظهر |  پسر آبی

خداجونم
ساده و خالصانه می گم
خیلی دوست دارم

خداجونم
شرمندم کردی!
یکم حرف دلمو زدم...این همه محبت درجواب؟!...

وااای...تولد بعدیم بهت چی میگم؟
به اون چیزایی که می خوام می رسونیم؟...


بگذریم!
خواستم بگم من همون اردلانم!
فقط
یکسال دیرتر
یکسال پیرتر!

2 چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:28 بعد از ظهر |  پسر آبی

همون غول معروفه... کنکور !
6 خان رو طی 11 سال گذروندم.
برخلاف سالهای اول که همش نقل مکان و اتفاقات دیگه پیش اومد، این چند سال آخر آروم گذشت.
بی سر و صدا...با کلی شوخی و خنده و خوشی با بچه ها!
ولی...الان دیگه رسیدم به خان هفتم!
این یکیو که بگذرونم تمومه! میلیون ها ایده واسه بعدش دارم! (دقیقا میلیون ها...!)
پس فعلا نیستم...

دارم غول کشی یاد می گیرم!...
2 دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:27 بعد از ظهر |  پسر آبی

داستان 1

آسمان ابری و گرفته بود. هرچند لحظه یکبار از صدای رعد و برق می لرزید. چشمانش سرخ و خیس بودند.با تقلا گونی سنگینی را روی سنگ ها با خود می کشید. به یک گودال کوچک رسید. گونی را داخل گودال انداخت.
گونی پاره شد و یک دست خونی روی سنگ ها افتاد...

* * *

تازه تابستان تموم شده بود و هوای آفتابی جای خود را به هوای ابری داده بود. با اتومبیلی که تازه خریده بود در ترافیک تهران با سرعت کمی حرکت می کرد. همه از شدت ترافیک عصبی شده بودند، اما او مثل همیشه آرام بود.
به فکر معامله ای بود که فردا انجام می داد. چند تن سنگ گرانقیمت را که از معدنش استخراج کرده بود به یک شرکت خارجی می فروخت. سود هنگفتی داشت و کمک زیادی به زندگیش می کرد.
گذشته اش را از یاد برده بود.
یک سال قبل تمام وقتش در معدن پدرش می گذشت و آخر ماه مبلغ ناچیزی از پدرش دریافت می کرد.
وقتی در معدن سنگ های باارزشی پیدا کردند پدر تحت فشار دولت قرار گرفت و پس از چند ماه سکته کرد و همه چیز به تنها پسرش، مرتضی رسید. مرتضی خیلی زود توانست با مبالغ هنگفتی که مخفیانه به چند شخص با نفوذ می داد معدن را از چنگ دولت آزاد کند. بلافاصله شروع به استخراج سنگها کرد و از خانه کوچک پدرش در مرکز شهر به یک خانه ویلایی بزرگ و مجلل در شمال شهر رسید. همسرش گرچه از این همه ترقی خوشحال بود، اما نگران بود. مرتب می گفت:
- مرتضی ممکنه بفهمن رشوه دادی. بیچاره می شیم! توروخدا بیشتر از این با زندگیمون بازی نکن.
- عزیزم نگران نباش. هیچ مدرکی ندارن. اونایی هم که رشوه گرفتن اگه بخوان چیزی رو لو بدن پاشون بدجوری گیره.
می خوام بچه مون تو زندگیش هیچی کم نداشته باشه...
از وقتی سارا حامله شده بود مرتضی هرکاری را می گفت برای آینده بچه انجام می دهد.
ترافیک کمی سبک شد و سرعتش را بیشتر کرد. رانندگی با اتومبیل 150 میلیونی برایش بسیار لذت بخش تر از رانندگی با پراید داغونی بود که پدرش برایش خریده بود. چه پیشرفت ناگهانی و سریعی! تنها در یک سال...
به خانه رسید. ماشین را در پارکینگ گذاشت و وارد خانه شد. انتظار داشت سارا مثل همیشه به استقبالش بیاید. اما خبری نشد. تلویزیون با صدای بلند روشن بود. مرتضی در اتاق خواب را به آرامی باز کرد. سارا روی تخت نشسته بود و داشت با موبایل صحبت می کرد. وقتی که مرتضی را دید بطور آشکاری صدایش را یکدفعه بلند کرد و وانمود کرد با مادرش صحبت می کند. سریع خداحافظی کرد و آمد مرتضی را بغل کرد.
-سلام عزیزم ببخشید. اصلا متوجه نشدم اومدی.
-سلام. مگه با مامانت قهر نبودی؟
- چرا ولی...آشتی کردیم.
در چشم های سارا برق عجیبی بود. مرتضی نگرانی را در چشمان سارا حس می کرد. اما چیزی در این مورد نگفت و چون خیلی خسته بود زود لباس هایش را عوض کرد و خوابید.

بیدار شد و دید دیر شده. سریع آماده شد تا به قرار کاری اش برسد. انقدر عجله داشت که متوجه نشد سارا از دیشب تا حالا نخوابیده.
2 ساعت بعد وقتی نماینده شرکت خارجی قرارداد را امضا کرد مرتضی از خوشحالی سر از پا نمی شناخت! اما به همان سرعت که خوشحال شده بود، با یک تلفن عجیب خوشحالیش از بین رفت.
از نمایندگان خارجی که خداحافظی کرد موبایلش زنگ خورد. صدای خشنی پشت تلفن بود.
- آقا مرتضی؟
از این لحن بسیار تعجب کرد. از وقتی مدیر شرکت شده بود هیچکس او را اینطور صدا نزده بود.
- شما؟
- خاک بر سرت. انقد چسبیدی به کار و پول که نفهمیدی زنت چه غلطی داره می کنه. اصلا می دونی پدر بچش کیه؟
قطع کرد.
مرتضی چند ثانیه گیج و مبهوت ایستاده بود. سریع سوار ماشینش شد و حرکت کرد. در راه سعی می کرد این تماس تلفنی عجیب را تحلیل کند. در این یک سال روزی 12 ساعت یا حتی بیشتر بیرون از خانه بود. اصلا به این فکر نکرده بود که سارا در این مدت چه کارهایی می کند. البته او را به چند کلاس هنری و ورزشی می فرستاد تا سرگرمش کند. اما نظارتی بر او نداشت...
در خانه را که باز کرد متوجه شد کسی خانه نیست. برنامه کلاس های سارا را نگاه کرد، آن ساعت هیچ کلاسی نداشت. شماره خانه مادر سارا را گرفت. اگر تا الان شک داشت که تلفن تنها یک مزاحمت مسخره بوده، وقتی مادر سارا گفت مدت هاست با دخترش صحبت نکرده و مرتضی به خاطر آورد حاملگی سارا را هم به هیچ کس نگفته اند، شکش برطرف شد.
با موبایل سارا تماس گرفت. خاموش بود. خانه را گشت. بین لوازم آرایش سارا یک تکه کاغذ پیدا کرد که شماره موبایلی رویش نوشته شده بود. شماره را گرفت...همان صدای خشن آشنا. یکه خورد.
- آخی! آقا پولداره بالاخره فهمید چه کلاه گنده ای سرش رفته! من اگه جات بودم یه دقیقه هم زندش نمی ذاشتم. وقتی تو داشتی جون می کندی پول دربیاری این داشت کلی با مردای دیگه کیف می کرد! راستی چند دقیقه دیگه میاد خونه. وقتی رسید بهم خبر بده. نگران بچمم!
با خنده زشتی گوشی را قطع کرد.
مرتضی دیگر هیچ چیز نمی فهمید. همین موقع صدای کلید آمد. سارا داشت در را باز می کرد.
در را که باز کرد قبل از اینکه تعجبش از دیدن مرتضی را نشان دهد در پشت سرش بسته شد و چاقوی بزرگی وارد بدنش شد. مرتضی مثل یک دیوانه چاقو را در بدن زنش فرو می کرد و گریه می کرد. ناگهان به خودش آمد و دید غرق در خون است و جسد تکه تکه سارا روی زمین افتاده. بدون اینکه فکر کند از انباری یک گونی آورد و جسد را در آن انداخت. دیگر گریه نمی کرد. بیشتر مبهوت بود.
گونی را در صندوق عقب ماشین گذاشت و به سمت مناطق کوهستانی خارج شهر رفت. ماشین را جایی در جاده گذاشت و گونی را با خود کشید تا از جاده دور شود...
آسمان ابری و گرفته بود. هرچند لحظه یکبار از صدای رعد و برق می لرزید. چشمانش سرخ و خیس بودند. حواسش به کسی که از پشت سنگها نگاهش می کرد نبود. حتی نفهمید تمام لباسش خونی شده.
با تقلا گونی را روی سنگ ها با خود می کشید. به یک گودال کوچک رسید. گونی را داخل گودال انداخت.
گونی پاره شد و یک دست خونی روی سنگ ها افتاد...
حلقه ازدواجشان را در دست سارا دید. گریه کرد و کمی خاک و سنگ روی گونی ریخت و با آشفتگی به سمت ماشین بازگشت. به جاده رسید و سوار ماشین شد.سرش را روی فرمان گذاشت و گریه کرد. نعره کشید. وقتی کمی آرام شد تازه متوجه پاکت پلاستیکی که زیر برف پاک کن بود شد. آنرا داخل ماشین آورد و بازش کرد.
بازش که کرد اول چشمش به تعداد زیادی چک مسافرتی افتاد. مبلغ زیادی بود. چند کاغذ هم کنار پول ها بود. وقتی آنها را دید شوکه شد. در هر کاغذ یکی از کسانی که از او رشوه گرفته بودند اعتراف کرده بود و زیر اعترافش اثر انگشت و امضا زده بود.
موبایلش زنگ خورد. باز هم همان صدای خشن...
- چرا برف پاک کن رو روشن نمی کنی یکم جلوتو ببینی؟
برف پاک کن را روشن کرد. شخصی را دید که 50 متر جلوتر با یک بارانی ایستاده بود. چهره اش معلوم نبود اما دستش را بالا گرفته بود، انگار با موبایل صحبت می کرد.
- سلام. بالاخره همدیگه رو رودررو دیدیم. فک نمی کردم انقد سنگدل باشی. هنوز نقشه مو کامل اجرا نکرده بودم رفتی مرحله آخر! دخلشو آوردی. راستی ببینم...یه سال و نیم پیش یادت میاد؟ همون موقع که تو و بابات دل تو دلتون نبود جریمه یا زندانی شین.همون قضیه ریزش معدنتونو می گم.
هنوز آن وقایع را به خاطر داشت. بخشی از معدن بدلیل عدم رعایت نکات ایمنی توسط او و پدرش ریزش کرد و 2 کارگر که از قضا برادر بودند مدفون شدند. اما مرتضی و پدرش بالاخره توانستند تقصیر را گردن همان 2 کارگر بیندازند و خود را تبرئه کنند.
- اون 2 نفری که کشتینشون تمام کسایی بودن که من و مادرم داشتیم. وقتی برادرام مردن مجبور شدم کار کنم. حتی دیه شونم ندادین. نمی دونی چه سختیایی کشیدم. ولی هیچوقت تو و بابات از ذهنم بیرون نرفتین. بابات که زود مرد... اما تو ادامه دادی و با رشوه هایی که می دادی کارت خوب راه افتاد. ولی اونایی که بهشون رشوه دادی خیلی ترسو بودن! با دیدن یه اسلحه و یکم تهدید همه چیو گفتن.
دیدم این کمه واست. این مدارکو واسه زنت فرستادم و گفتم اگه به تو بگه همه چیو لو میدم. بیچاره خودشو به آب و آتیش زد و یواشکی چندتا چیز فروخت تا اون پولایی که تو پاکت دیدی رو بده به من!
منم با یه نقشه خوب...دخلشو آوردم. البته به کمک تو. ممنون.
راستی فک کنم دیگه نتونیم صحبت کنیم، یه چیز دیگه ام بت خبر بدم. یکی انگار به پلیس گفته تو و زنت دعواتون شده. اونقد شدید که زنت تهدید کرده میره جریان رشوه هاتو لو میده. بعد توی بی رحمم عصبانی شدی زدی کشتیش!
خواستم بقیه شم بگم ولی ببخشید. باید برم. پلیس رسید. بای بای!


داشتم درس می خوندم. یکدفعه هوس نوشتن کردم! این داستان رو نوشتم. فکر کنم به نسبت وقت کمی که گذاشتم خوب شد!
خوشحال میشم نظرتونو بدونم.
2 پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 4:56 بعد از ظهر |  پسر آبی

آسمان
به اطرافم می نگرم

ساختمان هایی را می بینم که بالا و بالاتر می روند، اوج می گیرند

به خیالشان به سقف آسمان می رسند

اما به اندازه حرصشان از آسمان دور و دورتر می گردند...

آسمان کجاست؟

همه جا!

و بیش از همه در قلب تو

در آن پرواز کن، اوج بگیر

در آبی زیبای آن غرق شو!...

2 شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:41 قبل از ظهر |  پسر آبی

قانون قانون جنگل است، تا ابد!...
همه چیز از زمانی خراب شد که انسان ها 'صحبت کردن' یاد گرفتند!

یادشان رفت چگونه با نگاه منظور یکدیگر را بفهمند...

یادشان رفت چگونه احساسشان را بدون زبان به یکدیگر منتقل کنند...

یادشان رفت برای هرچیز بزرگ و کوچکی نیازمند دیگری نباشند...

یادشان رفت چگونه با خدای خود گفتگو کنند...

یادشان رفت فکر کنند!...

خیلی چیز ها یادشان رفت!

ولی از همه مهم تر
یادشان رفت که همه جا،
حتی بین انسان های متمدن،
با وجود 'گفتگوی تمدن ها'!،
قانون قانون جنگل است، تا ابد!...

2 جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:4 قبل از ظهر |  پسر آبی

امتحانات نهایی
۲ تا امتحان غیر نهایی سوم دبیرستان رو دادم! مبانی که ۲۰ میشم،تاریخم که افتضاح! فکر کنم ۱۷ شم.
حالا امتحانات نهایی ۱۰گانه!...
اولیشم دین و زندگیه!
الان که اینجا دارم می نویسم ۴ درس آخر کتاب رو روزنامه وار خوندم با معنی آیات کتاب.
حالا دیگه باید برم بکوب بخونم که انشالله تا شب کتاب رو تموم کنم و فردا مرور کنم.
واسه این امتحانم و ۹تای دیگه دعا کنین!...

2 دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 4:4 بعد از ظهر |  پسر آبی

? :To
با خواندن چند کلمه قلبم لرزید
نگاهی به آسمان ابری انداختم، مثل چشمم بارید
تذهیب دیدم و خاطرات در سرم پیچید
ولی افسوس، که هیچ چیز دیری نپایید...
2 چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:43 بعد از ظهر |  پسر آبی

بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران
امروز تا ۲ مدرسه بودم
بعدش ساعت ۳ با دوستم (MFSH) رفتم نمایشگاه کتاب(مصلا)
هوس کردیم با مترو بریم
پس MP4رو برداشتیمو...رفتیم!
خلوت بود مترو تقریبا.
رفتیم و رفتیم...تا رسیدیم! (۴:۱۰)
من نمی دونم چرا تو نمایشگاه بین المللی کتاب ما باید از بلندگوها صدای خروس (بعنوان تبلیغات) بطور گوشخراشی پخش شه؟!! یا اینکه چرا باید تو فضای باز نمایشگاه یه گروه سرود های عربی مربوط به فلسطین و بخونه و همه مردم جمع شن واسه تماشا!؟؟ یا اینکه چرا فقط ۲۰٪ بازدیدکننده ها واسه کتاب اومدن؟! چرا بقیه واسه خوش گذرونی و کارایی مثل ارتباط با جنس مخالف(!) اومدن؟!!
البته جواب همه سوالام مشخصه!!... فرهنگ قشنگی که برامون مونده و روز به روزم داره قشنگ تر میشه...!
اول از همه به پیشنهاد دوستم رفتیم سمت موضوع تخصصی مون...کامپیوتر!
به کتابای برنامه نویسی (PHP-ASP.NET-PIC BASIC) و طراحی و ساخت مدار یه نگاهی انداختیم...
ولی از اونجا که وضع کتاب ایران خیلی خوبه (!) از هیچ کدوم خوشمون نیومد! همه مال عهد ...!!
بعد رفتیم دلستر (لیمویی!) گرفتیم نشستیم تو یه جای باحال رو پله ها!
تا ۶:۲۰ اونجا نشستیم و حرف زدیم و گفتیم خندیدیم!
بعد رفتیم دنبال کتابای درسی و کنکور...!
چشمتون روز بد نبینه...۱ ساعت تو سالن های خوش طرح و خوش نقشه نیمه ساخته مصلا چرخ می زدیم تا...یافتیم!! غرفه قلم چی...
چند تا کتاب گرفتیم و رفتیم و رفتیم...تا اینکه غرفه گاج رو دیدیم! (کش اومدیم)
طراحی غرفه گاج خیلی خوب بود. همه چیز هم تقریبا مرتب بود. خانم های خوش برخوردی هم پاسخگو بودند!(به چشم خواهریا...) خلاصه غرفه تکی بود.
کلا یکی دو تا کتاب دیگه هم خریدیم و رفتیم که برگردیم
داشتم از نمایشگاه بیرون میومدم یه تابلو دیدم که در خروج رو نشون می داد و این روش نوشته شده بود: "محل وداع امت با امام"!!! جل الخالق...!!
داشتم می گفتم...رفتیم که با مترو برگردیم!
ایندفعه...اوه اوه اوه...۲۰۰۰ نفر می خواستن بیان تو یه واگن!
خواسته یا ناخواسته پرت شدیم تو واگن و تا یه جایی از راه رو ایستاده طی کردیم! (البته من آهنگ گوش می کردم شاد بودم!!)
خلاصه تا ۹:۳۰ رسیدیم شهرکمونو اونجا هم نیم ساعت راه رفتیم تا خونه و یکی نشستیم تو ایستگاه اتوبوس همیشگی (محل گفتگومون!) و بعد هم خداحافظی کردیم رفتیم خونه.
---------------
در کل روز جالبی بود واسم.
واسمون متاسفم...
که گذاشتیم فرهنگمون بشه این!
شخصیتمون بشه این!
نمایشگاه بین المللی مون بشه این!
ایران مون بشه این...

2 شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:57 بعد از ظهر |  پسر آبی

گیجم!
دارم محمد اصفهانی گوش میدم.
نمی دونم چم شده! گیجم!
پیش خودم می گفتم تو سفر کلی حال می کنم و تا اومدم با کلی انرژی می شینم خر می زنم!
سفر خوب بود...خوش گذشت!...
ولی الان یه جوریم! ۲ روز رو که با پسرداییم ول گشتم فقط!
امروزم که تنها شدم کاری نکردم جز آپدیت بک گراند ۳۶۰ام!
فردا هم که ۱۳بدر و... نمیشه کاری کرد!
از طرفی دولت هم اعلام کرد ۴شنبه و ۵شنبه قطعا مدارس باز هستن و تعطیل نیست!
و نامردا هم ۵شنبه واسه ما امتحان فیزیک گذاشتن که حتی نمی دونم از کجا تا کجاس!
درسا هم یادم رفته انگار!
نمی دونم...شاید چون هنوز تو جو تعطیلیم و تو جو مدرسه و درس و قلم چی و امتحان و نهایی نیفتادم اینطور شدم.
ولی می دونم رفتن بابابزرگم هم بی تاثیر نبوده........................................
خدا کنه به چیزایی که می خوام برسم!
به هدفی که مشخص کردم از الان -آوردن یه رتبه تووووپ تو کنکور سراسری- هم برسم.
می خوام امسال واسم یه سال پر انرژی باشه...

اگه نوشته های اینجام به دردت نمی خوره منو ببخش! آخه اینا فقط درددله و حرفاییه که توی سررسید خاطراتم جاش نیست! پس میگم چه جایی بهتر از وبلاگم!

واسه تو و خودم آرزوی موفقیت می کنم!

2 سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:37 قبل از ظهر |  پسر آبی

هرروزتان نوروز, نوروزتان پیروز!

عیدتون مبارککککککککک!
سال ۸۶ هم تموم شد...
خیلیم زود تموم شد!
انگار همین دیروز بود که سال ۸۶ رسید و رفتیم کاشان و شمال سفر!
انگار همین دیروز بود که دوم دبیرستانم تموم شد! و وقتی معدل ۱۹.۱۱ ام رو دیدم کف کردم!!
انگار همین دیروز بود که اول مهر شد و رفتم سوم دبیرستان! توی ساختمون دوم مدرسمون که خیلی توش غریب بودم!
همش انگار دیروز و چند دقیقه پیش بود.................

و حالا سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت!
با هزاران خاطره جدید تلخ و شیرین که دارن انتظارمو می کشن!
سالی که آخرین سال قبل کنکورمه!
از کنکور از عمد واسه خودم یه غول می سازم تا دیگه تنبلیو تو سال جدید بذارم کنار!
امروز دومین روزه سال جدیده.
دیروز ۵ جا با خونواده رفتم مهمونی!
تو آخرین جا هم یه لیوان چایی خالی شد رو پام!
البته چیزی نشد خدا رو شکر...!
الانم منتظرم چند تا مهمون بیان عید دیدنی پیشمون!
اینجا همه سرما خوردن! فعلا تنها سالمشون منم و بابا بزرگم! (بزنم به تخته!!)

آخییییییییییییییش...یه سال جدید!
زندگی یکم واسم تکراری شده بود!
حالا یکم حال می کنم...!
۴ام تا ۸امم که قراره با داییم اینا و (دایی مامانم)اینا بریم شمال!
می خوام خووووووووب خوش بگذرونم!
که کلی انرژی بگیرم و آماده شم واسه یه سال پرتلاش...
باید امسال تمام سعیمو بکنم! چون آدم قانعی نیستم! به یه زندگی ساده در آینده راضی نمی شم!...
اگه دوسم داری واسم دعا کن...که همون طور که می خوام، و حتی بهتر، امسالو بگذرونم!

عیدت کلللللللللی مبارک!
همین الان پاشو برو تک تک اعضای خونوادتو ببوس و دم گوششون بگو دوست دارم!
امسالو بهترین سال زندگیت کن!
سخته...ولی ممکنه!

2 جمعه دوم فروردین 1387ساعت 6:56 بعد از ظهر |  پسر آبی

ترم اول این سال هم گذشت...
دارم آهنگ "گل یخ" کوروش یغمایی رو گوش می کنم و اینجا می نویسم

نمی دونم چم شده! یادم میاد سوم راهنمایی که بودم...کلی شاد بودم که دارم میرم دبیرستان!!...
رفتم اول دبیرستان شدم کوچیک مدرسه!
به خودم گفتم ۲ سال دیگه منم میشم مث این پسر گندها!!
اون موقع دیگه فقط مشغول درس خوندنم واسه کنکور.
روزا گذشتو منم راحت درسامو خوندم
تازه الان به خودم اومدم!
می بینم چه بزرگ شدم!!
شدم بزرگ مدرسه! (پیش دانشگاهیا هیچ...!)
کمتر از ۲ سال مونده به کنکورم!
ولی هفته ای بیشتر از ۳ ساعت درس نمی خونم!
روزام دارن الکی می گذرن...بدون این که کاری واسه آیندم بکنم
امروز آخرین روزی بود که در ترم اول سوم دبیرستان رفتم سر کلاس درس
از یک شنبه امتحانات ترم اولم شروع میشه
میشینم خوب واسه این امتحانا خر می زنم(!!)
ولی موندم که ... آخرش چی!

نه واقعا!... آخرش چی؟!

2 چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:23 بعد از ظهر |  پسر آبی

زمستون اومد...!
با بارونی که امروز از ساعت ۴ گرفت زمستون نشون داد داره میاد!! هوا هم سرد شده...
الان نشستم جلو کامپیوتر
اینجا تو اتاق هوا گرم و مطبوعه!
با این حال دوست دارم بیرون باشم
اما تنها نه!
با کسی که بتونم زیر این آسمون قشنگ باهاش کیف کنم!!
ولی همچین کسی رو ندارم
...

2 سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 6:3 بعد از ظهر |  پسر آبی

دیروز و امروز حرفای مهمی زده شد راجع به سفر و تغییر محل زندگیم...
مدارک از ایران گرفته شده و کارای اداری اونور آب مونده فقط!
دوس دارم برم
دلم گرفته از اینجا
هیچ نظمی نداره
قانون داره...ولی کو مجریش؟!
ثباتیم نداره
یه شبه آدم از فرش میره به عرش و برعکس...!
رفتگرم که یه دفعه میشه رئیس جمهور!!! (این یکی مزاح بود!)
هیچ آزادی ای هم که وجود نداره
همین جمعه قبل سر هیچ بردنمون پاسگاه و بعد از یه ساعت ولمون کردن!
دانشگاهم که شیر تو شیره!
یکی که هیچی حالیش نیست تهران سراسری قبول میشه
یکی که حالیشه آزاد علی آباد کتول!
بهترین دانشگاهای ایرانم تازه بین ۱۰۰۰ دانشگاه برتر ایران هیچ جایی ندارن!
جدا از این مسائل...خودم اعصابمو کنترل می کنمو نمی ذارم مشکلات داغونم کنن.ولی اطرافیانم اینطور نیستن...دیگه کم آوردن! هر مشکلی پیدا می کنن عصبی میشن و سر من خالی می کنن...!
همینه که دیگه...خسته شدم
دوس دارم زودتر پر بکشم و برم........................................

2 جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 10:19 بعد از ظهر |  پسر آبی

تولدم مبارک!

سال ها پیش در همچین روزی به دنیا اومدم.
همیشه سعی کردم از زندگیم لذت ببرم
با اینکه غم هام از خیلی ها بیشتر بود... ولی جز یه مدت کوتاه... همیشه شاد بودم
دلم پر از حرفای نگفتست
ولی تحمل سنگینیشونو دارم
زندگیمو دوست دارم!
به همه زیبایی هاش توجه می کنم ... ازشون لذت می برم
از خدا سپاسگزارم
بخاطر محبت فراوونش
بخاطر همه زیبایی هاش
بخاطر اینکه تو این 17 سال هیچوقت دست از یاری من نکشید
هیچوقت تنهام نذاشت
نمی دونم چطور ازش تشکر کنم
دوست دارم فریاد بزنم
زیر آسمون بی انتهاش
با تماااااام وجودم
با قلبم...
خدای مهربونم
می بینی؟
هنوز به یادتم
هنوز درد دلامو با تو می کنم
هنوز اشکامو پیش تو می ریزم
هنوز تو شادیام به یادتم
خداجونم
ساده و خالصانه می گم
خیلی دوست دارم

2 چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:30 بعد از ظهر |  پسر آبی

2 روز تا تولد من
30 ساعت دیگه دفتر یک سال دیگه از زندگیم بسته میشه...
هرسال تعداد برگای خط خطی دفتر زندگیم داره بیشتر میشه.
ولی همین باعث شده که یاد بگیرم بهتر بنویسم
خوش خط تر...!
نمی دونم قراره تو دفتر جدیدم چی بنویسم
دفتری که ساعت ۴ بامداد چهارشنبه بازش می کنم...
ولی می خوام دیگه خط خطیش نکنم
خوشخط هم بنویسم
از تمام ورقاشم استفاده کنم و همشو پر کنم...!

۴ شنبه ۲۳ آبان تولد منه. پسر آبی!
۱۷ سال پیش همچین روزی بدنیا اومدم.
موقع اذان صبح...
۸ سال اول زندگیم نسبتا آروم بود
ولی بقیه اش پر از پستی و بلندی و پیچ و خم...
الان دارم سعی می کنم مسیر زندگیمو یه تغییر اساسی بدم!
همه چیمو عوض کنم
که مهم ترینش محل زندگیمه
برم یه جای آروم و قشنگ که بتونم به چیز هایی که می خوام برسم
این سال جدید زندگیم که آغازش نزدیکه برای من سال سرنوشت سازیه
واسم دعا کن
دعا کن زندگی روی خوششو بهم نشون بده...

امیدوارم!
انشاالله که نشون میده!

ببخشید وقتتو گرفتم
فقط یکم حرف دلمو زدم...

2 دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:41 بعد از ظهر |  پسر آبی

بازگشت پسر آبی
من برگشتم!
از مرداد تا حالا اصلا وبلاگمو آپدیت نکردم.
ولی امروز وقتی یکی از دوستان بسیار عزیزم راجع به وبلاگ باهام صحبت کرد حرفاش روم تاثیر گذاشت و تصمیم گرفتم باز وبلاگم رو راه بندازم!

این شما و این وبلاگ پسر آبی! با کلی مطلب زیبا و قشنگ از بزرگانی مثل خلیل جبران و یک سری مطالب بیهوده و پوچ از پسر آبی!!! (برو تو کف تواضع! )   

2 سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 7:36 بعد از ظهر |  پسر آبی

قشنگ ترین بارون بهار 86...
فکر نمی کنم نیاز باشه چیزی بگم...خودتون می دونین چه بارون بهاری قشنگیه...!
2 جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر |  پسر آبی

امتحانات ترم...چه سریع شروع شد و چه سریع به پایان می رسد...
امتحانات ترم اول شروع شد

تا چشمم را باز کردم،۴ امتحان گذشت...

چه سریع!

دبیرستان به من دارد خیلی سریع می گذرد، برای بقیه هم اینطور است؟

پرحرفی نمی کنم!

امیدوارم همه بچه محصل ها (مخصوصا دبیرستانی ها) امتحانات ترم را عالی به پایان ببرند.

  

2 جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:19 قبل از ظهر |  پسر آبی

طبق معمول,با یک بهانه دیگر,مدارس تعطیل!

اینجا ایران است

هرسال ۳۶۵ روز است

۹۰ روز سال بخاطر تابستان تعطیل است

۲۰ روز هم بخاطر عید تعطیل است

با ولادت و وفات امام ها و دهه فجر و ... هم که ۶۰،۷۰ روزی تعطیل می شود!

اینجا تهران است

علاوه بر دلایل بالا،اینجا دلایل دیگری هم برای تعطیلی وجود دارد!

برف (هرچند ما کمتر برف می بینیم!)، آلودگی هوا و ... بعلاوه رای گیری!

شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵ بخاطر شمارش آرای انتخابات نمایندگان مجلس و خبرگان تعطیل است!

خوش بحال ما بچه محصل های تهران!

من هم به شما بچه تهرونی ها این واقعه را تبریک می گویم!

به امید تعطیلی ها بیشتر!  

2 جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر |  پسر آبی

میم مثل مادر...
میم مثل مریم، مثل میلاد، مثل مادر...

پنج شنبه شب با بعضی از آشنایان رفتیم سینما.

فیلم میم مثل مادر

به نظر من فوق العاده بود

رسول ملا قلی پور فیلم فوق العاده ای ساخته بود.

یکی از عناصری که در این فیلم من را خیلی به خود جذب کرد موسیقی بود.

موسیقی هایی که در فیلم پخش می شد با احساسات آدم بازی می کرد!

در کل این فیلم در من که خیلی تاثیر گذاشت.

پیشنهاد می کنم حتما برید سینما و ببینیدش!

چند وقت پیش فیلم به نام پدر را در سینما دیدم. با کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا.

به نام پدر هم احساسات انسان را تحریک می کرد.

هردو فیلم هم به اثرات جنگ پس از اتمام آن مربوط می شدند.

ولی میم مثل مادر اصلا با به نام پدر قابل مقایسه نبود!

هردو را در یک سینما دیدم،حتی در یک سانس! (۱۱-۹)

پس از اتمام فیلم به نام پدر،تماشاچیان همه با خستگی و احساس گنگی از سالن خارج شدند!

ولی بعد از میم مثل مادر...تمام تماشاچیان دست زدند. هیچ کس از فیلم ناراضی نبود،با آنکه حداقل پنج شنبه و جمعه بخاطر این فیلم دپرس می شدند!

این نظر من بود.
نظری در سطح خودم برای دو فیلم از دو کارگردان معروف و زبده.
نظر شما چیست؟

2 پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 10:49 بعد از ظهر |  پسر آبی

4 روز عشق و حال!
سلام!

ببخشید این چند روز وبلاگ را بروز نکردم.

زندگی به آدم فرصت آپدیت کردن وبلاگ را هم نمی دهد!

بگذریم!

فرا رسیدن عید سعید فطر و ۴ روز تعطیلی را به شما از صمیم قلب تبریک می گویم!

بالاخره بعد از یک ماه زجر باید یک خورده استراحت کنیم دیگه!

یک ماه از سال تحصیلی ۱۳۸۶ - ۱۳۸۵ گذشت.

برای من که خوب بود!

چند تا ۲۰ و یک ۱۸ برای اول کار بد نبود!

ولی باید بیشتر درس بخونم. دارم خودم را برای کنکور آماده می کنم.

سعی می کنم وبلاگ را بیشتر بروزرسانی کنم.

 

مرسی از اینکه وقت با ارزشتون را به من دادید!
فعلا    

2 سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 3:58 قبل از ظهر |  پسر آبی

هرکس به طریقی دل ما می شکند...

یه روز یه پسر برای اولین بار تو عمرش با یه دختر دوست شد
پسر خیلی به دختر علاقمند شد
تا حد عشق
اینو به خود دختره هم می گفت
دختره یه هفته پسرو تنها گذاشت
رفت سفر
این یه هفته به پسر یه ماه یا شاید یه سال گذشت
همش تو فکر دختر بود
ولی بعد یک هفته که دختر برگشت
این پیغام رو برای پسر فرستاد: "Bye for always,kheyli kheyli bi mohabati,bye"
پسر وقتی این پیغام رو دید
تا چند ساعت دیوونه شده بود
ولی با یک قطره اشک تغییر کرد
تصمیم گرفت دیگه هیچوقت عاشق نشه
هیچوقت

2 دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 11:10 بعد از ظهر |  پسر آبی

پایان تابستان 1385
اینم تابستان ۱۳۸۵!

انگار همین دیروز بود که لحظه شماری می کردم درسا زودتر تموم بشن و تعطیلات شروع بشه!

تعطیلات خیلی زود شروع و خیلی زود تمام شد!

هیچ کار مفیدی هم انجام ندادم!

ولی تصمیمات مهمی گرفتم

می خوام از امسال خوب درس بخونم (در اصطلاح عامیانه "خر بزنم"!)

خودم رو واسه کنکور آماده می کنم

آخه می خوام برم شریف تهران.خیلی نزدیکمونه!

در ضمن

یه دوست خیلی خیلی خیلی خوب هم پیدا کردم.

البته هفته آخر تابستون تنهام گذاشت

بگذریم!

شما تو تابستون چی کارا کردید؟

تو بخش نظرات بگید.

2 دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8:21 بعد از ظهر |  پسر آبی