Years ago, when i was younger,
I kinda liked a girl I knew.
She was mine and we were sweethearts;
That was then, but then it's true.
CHORUS :
I'm in love with a fairytale
Even though it hurts.
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed.
Every day we started fighting,
Every night we fell in love.
No one else could make me sadder,
But no one else could lift me high above.
I don't know what I was doing
When suddenly we fell apart.
Nowadays I cannot find her,
But when I do we'll get a brand new start.
CHORUS :
I'm in love with a fairytale
Even though it hurts.
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed.
She's a fairytale, Yeaaah !
Even though it hurts.
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed.
همین که ما ایرانیارو با نماد یک میمون نشناسن کافیه...!
---
و امروزم گذشت
۲هفته دیگه این موقع احتمالا من راحت ترین خواب عمرمو دارم میرم! راحت تر از خواب ابدیم!
۲ هفته واسه همه خیلی کوتاست...
اما تو هم مث من می دونی...واسه ما یه عمره!
واندراین میکده من عاشق را جز قلب پر از عشق تو چیزی نبُود
:لحظه های بی تو بودن، تو رو یاد من میاره
من هنوزم اینجام
این روزا آهنگای سیروان خسروی رو گوش می دم
درسم می خونم!
:یه لحظه چشماتو ببند، ببین هنوز دوست دارم
چرا ما آدما با هم انقدر بدیم؟!
الان باز یکی میاد میگه "کنکوری جان! الان حالیت نیست! وایسا ببینیم بعده کنکورم از
این ویغ ویغا می کنی؟"!
منم نگفتم حرفت اشتباهه، اما شک دارم تو اینکه اینا ویغ ویغه یا اونایی که 2 ماه
دیگه میگیم!
الان خیلی از احساسات خفته مون(!) خودشونو نشون می دن، جالبه!
:باور کن، زندگی همین امروزه...لحظه ای که تکرار نمیشه، فرصتی که هیچوقت نداشتی...شاید تنها شانس تو همین امروزه
هم رده ها همه داغونن! ناامید
اینارو که می بینم می فهمم وضعم اونقدرا هم بد نیست!
ولی خب...کدومشون به اندازه من سختی کشیدن؟!...
:وقته بوییدن گل ها، پر بارون میشه چشماش،روی گونه های برگاش،می چکه بارون اشکاش... تک درخت تنها
2 نفر از اون سر دنیا دارن میان که این یه ماه من خودمو بکشم(!)
وضعیت خاصیه! انگار هرکی می خواد یه کمکی کنه،ولی هیشکی نمی دونه چطور باید کمک
کنه!
:نمی تونم نشون بدم دلم چه گوشه گیر شده
یه ماه و نیم. واسه بعضیا کمه، واسه بعضیا هم می تونه زیاد باشه
کسی می دونه من بعدش که اومدم خونه ظهر، اولین کاری که می کنم چیه؟ عمراً!
:با تو بودن تورو دیدن به روی غما خندیدن نمی دونی، چه حالی داره! می برمت اون بالاها می چینیم ستاره ها نمی دونی، چه حالی داره!
سوت دوم: 2000 سال
این روزا بحثای نودی داغه! (برای نادانان: نود نام برنامه تلویزیونی ایست که
ع.فردوسی پور از زمان نوزادیش راه انداخته)
یکی از دوستان اومد گفت: ای بابا...ما که اگه شانس داشتیم تو این دو سالی که
هربرنامه پیامک (اس ام اس سابق) فرستادیم یه جایزه می بردیم...
من هم چون در رشته ریاضی-فیزیک تحصیل می کنم، بلافاصله دست بکار شدم و پس از
محاسبات بسیار پیچیده فرمودم...
دوست جان! نود هربرنامه به کمتر از 10 نفر جایزه میده، ما می میگیریم 10 نفر. شرکت
کننده هاش بیش از 2 میلیونن، ما می گیریم 1 میلیون. و فرض می کنیم به کسی دوبار
جایزه ندن. نتیجه می گیریم واسه اینکه تمام بیننده ها جایزه ببرن حدود 2000 سال نود
باید پخش شه.
انشالله نوه نوه...نوت چند قرن دیگه یه جایزه می بره!
سوت سوم: التماس دعا
این روزا تو یه کازینو داریم رو کلی چیز پوکر می زنیم!
هرکاری کنیم بالاخره شانس هم خیلی دخیله دیگه...
اما خدا کنه سربلند از این کازینو بزنیم بیرون
از دست شما هم که کاری برنمیاد. فقط...التماس دعا!
1) عامل شر 2) مایه ی تسکین 3) مایه بدبختی 4) مقدمه وجود
من بین گزینه 1 و 3 شک دارم. راهنماییم کنید!
مجبورم می کنه نگم
ولی پُرم...
مجبورم می کنه چشمامو ببندم
در حالی که خیلی می بینم...
مجبورم می کنه بخندم
ولی هیچ چیزی واسه خندیدن نیست...
به قول یه ترانه ای که دوست دارم(!) باید بهش گفت
دنیای وارونه...
به عقیده من سال جدید
از بعد عید شروع میشه
پس...سال جدید داره
شروع میشه
همه سال های زندگی برای
ما سال های سرنوشت سازی هستن
اما من و 1 میلیون آدم
دیگه فقط امسال رو سرنوشت ساز می دونیم!
سرنوشت ما با 235 تا
تست 4 گزینه ای رقم نمی خوره
هرروز زندگیمون، هزاران
تست بی نهایت گزینه ای پیش رومونه
و بی نهایت سرنوشت...
یکم فکر کن. چه آینده
ای رو واسه خودت دوست داری؟
نگو اینکه رتبه یک کنکور
شم. نگو اینکه یه خونه شیک تو لس آنجلس بخرم!...
اینها وسیله ای هستن
واسه لذت بردن
اما اون لذت واقعی رو
که می خوای، با این چیزا نمی تونی بدست بیاری
پس یه تغییری تو
آرزوهات بده
اون لذت واقعی رو بخواه
و چیزهای خوبی مثل پول
و غیره رو فقط دوست داشته باش
بخواه که از زندگیت
بیشترین لذت رو ببری
بخواه که خدا
رو همیشه کنارت حس کنی
بخواه که همیشه خوشبخت
باشی، تو هر شرایطی
و برای اون یک میلیون
دوستم...
کنکور واضح ترین مسیر
در ذهن بیشتر شماست
اما بهترین مسیر
نیست...
آدما زیاد نمی فهمن.
خودشونو می زنن به فهمیدن.
مسیر درستشون رو هم
نمی تونن تشخیص بدن
اما می تونن مسیر درست
رو انتخاب کنن...حتی اگه نشناسنش
فقط انتخاب کن
باور کن که اگر بخوای
در بهترین مسیر زندگیت قرار می گیری
و پس از یه مدت کوتاه
معجزه رو تماشا کن
آرزوهای زیبات از راه
هایی -بسیار بهتر از راه هایی که پیش بینی کرده بودی- به سمتت میان
شاید بپرسی چرا؟ چی
باعث میشه من به این راحتی به آرزوهام برسم؟...
من میگم این سوال جوابی
داره که هیچکس نمی دونه
بعضیا اسمش رو می ذارن
قانون جذب
بعضیا هم چیزای دیگه
اما من با اطمینان،
با لذت، با عشق
بهش میگم...
خدا
اولین سررسید پر از خاطره هام هم به خاطره ها پیوست
با سررسید جدید دارم کم کم رفیق میشم
اولش یه نفر نوشته "واست آرزوی موفقیت در این سال سرنوشت ساز دارم"...
خیلی دوسش دارم اون یه نفرو!
احساسم بیداره. انگار می دونه کم کم داره وقت استراحتش تموم میشه...
ای بابا! یکی از معشوقه هام اومد!... ادامه پست رو موکول می کنم به بعد
شاید دیگه یکی 2 هفته یه بار بیام. شایدم کمتر! چه بهتر!
به امید خیلی چیزا...خدا نگهدارتون!
آن جوی آبی که در آن گوشه روان است اشک دل خونم، از این عشق گران است
افسرده مباش آبـــــی، زیرا غـم بســـیار در مـــاه رود بر بـــاد و در راه بهـار است...
اما ندیدم همچون قلب خودم چنین پاک و آبی دور از نیرنگ ها
حرف ناگفته زیاد دارم...اما کو محرم دل! همین قدری که گفتم کفایت می کنه...
تا پستی دگر
آن کس منم ای نگار هستی بخشم اما دل تو خالی از عشق است دگر
در خلوت من نیست بجز سردی آهم اکنون چرا عشق گمم با دگران است
خداجونم
شرمندم کردی!
یکم حرف دلمو زدم...این همه محبت درجواب؟!...
وااای...تولد بعدیم بهت چی میگم؟
به اون چیزایی که می خوام می رسونیم؟...
بگذریم!
خواستم بگم من همون اردلانم!
فقط
یکسال دیرتر
یکسال پیرتر!
آسمان ابری و گرفته بود. هرچند لحظه یکبار از صدای رعد و برق می لرزید. چشمانش سرخ و خیس بودند.با تقلا گونی سنگینی را روی سنگ ها با خود می کشید. به یک گودال کوچک رسید. گونی را داخل گودال انداخت.
گونی پاره شد و یک دست خونی روی سنگ ها افتاد...
* * *
تازه تابستان تموم شده بود و هوای آفتابی جای خود را به هوای ابری داده بود. با اتومبیلی که تازه خریده بود در ترافیک تهران با سرعت کمی حرکت می کرد. همه از شدت ترافیک عصبی شده بودند، اما او مثل همیشه آرام بود.
به فکر معامله ای بود که فردا انجام می داد. چند تن سنگ گرانقیمت را که از معدنش استخراج کرده بود به یک شرکت خارجی می فروخت. سود هنگفتی داشت و کمک زیادی به زندگیش می کرد.
گذشته اش را از یاد برده بود.
یک سال قبل تمام وقتش در معدن پدرش می گذشت و آخر ماه مبلغ ناچیزی از پدرش دریافت می کرد.
وقتی در معدن سنگ های باارزشی پیدا کردند پدر تحت فشار دولت قرار گرفت و پس از چند ماه سکته کرد و همه چیز به تنها پسرش، مرتضی رسید. مرتضی خیلی زود توانست با مبالغ هنگفتی که مخفیانه به چند شخص با نفوذ می داد معدن را از چنگ دولت آزاد کند. بلافاصله شروع به استخراج سنگها کرد و از خانه کوچک پدرش در مرکز شهر به یک خانه ویلایی بزرگ و مجلل در شمال شهر رسید. همسرش گرچه از این همه ترقی خوشحال بود، اما نگران بود. مرتب می گفت:
- مرتضی ممکنه بفهمن رشوه دادی. بیچاره می شیم! توروخدا بیشتر از این با زندگیمون بازی نکن.
- عزیزم نگران نباش. هیچ مدرکی ندارن. اونایی هم که رشوه گرفتن اگه بخوان چیزی رو لو بدن پاشون بدجوری گیره.
می خوام بچه مون تو زندگیش هیچی کم نداشته باشه...
از وقتی سارا حامله شده بود مرتضی هرکاری را می گفت برای آینده بچه انجام می دهد.
ترافیک کمی سبک شد و سرعتش را بیشتر کرد. رانندگی با اتومبیل 150 میلیونی برایش بسیار لذت بخش تر از رانندگی با پراید داغونی بود که پدرش برایش خریده بود. چه پیشرفت ناگهانی و سریعی! تنها در یک سال...
به خانه رسید. ماشین را در پارکینگ گذاشت و وارد خانه شد. انتظار داشت سارا مثل همیشه به استقبالش بیاید. اما خبری نشد. تلویزیون با صدای بلند روشن بود. مرتضی در اتاق خواب را به آرامی باز کرد. سارا روی تخت نشسته بود و داشت با موبایل صحبت می کرد. وقتی که مرتضی را دید بطور آشکاری صدایش را یکدفعه بلند کرد و وانمود کرد با مادرش صحبت می کند. سریع خداحافظی کرد و آمد مرتضی را بغل کرد.
-سلام عزیزم ببخشید. اصلا متوجه نشدم اومدی.
-سلام. مگه با مامانت قهر نبودی؟
- چرا ولی...آشتی کردیم.
در چشم های سارا برق عجیبی بود. مرتضی نگرانی را در چشمان سارا حس می کرد. اما چیزی در این مورد نگفت و چون خیلی خسته بود زود لباس هایش را عوض کرد و خوابید.
بیدار شد و دید دیر شده. سریع آماده شد تا به قرار کاری اش برسد. انقدر عجله داشت که متوجه نشد سارا از دیشب تا حالا نخوابیده.
2 ساعت بعد وقتی نماینده شرکت خارجی قرارداد را امضا کرد مرتضی از خوشحالی سر از پا نمی شناخت! اما به همان سرعت که خوشحال شده بود، با یک تلفن عجیب خوشحالیش از بین رفت.
از نمایندگان خارجی که خداحافظی کرد موبایلش زنگ خورد. صدای خشنی پشت تلفن بود.
- آقا مرتضی؟
از این لحن بسیار تعجب کرد. از وقتی مدیر شرکت شده بود هیچکس او را اینطور صدا نزده بود.
- شما؟
- خاک بر سرت. انقد چسبیدی به کار و پول که نفهمیدی زنت چه غلطی داره می کنه. اصلا می دونی پدر بچش کیه؟
قطع کرد.
مرتضی چند ثانیه گیج و مبهوت ایستاده بود. سریع سوار ماشینش شد و حرکت کرد. در راه سعی می کرد این تماس تلفنی عجیب را تحلیل کند. در این یک سال روزی 12 ساعت یا حتی بیشتر بیرون از خانه بود. اصلا به این فکر نکرده بود که سارا در این مدت چه کارهایی می کند. البته او را به چند کلاس هنری و ورزشی می فرستاد تا سرگرمش کند. اما نظارتی بر او نداشت...
در خانه را که باز کرد متوجه شد کسی خانه نیست. برنامه کلاس های سارا را نگاه کرد، آن ساعت هیچ کلاسی نداشت. شماره خانه مادر سارا را گرفت. اگر تا الان شک داشت که تلفن تنها یک مزاحمت مسخره بوده، وقتی مادر سارا گفت مدت هاست با دخترش صحبت نکرده و مرتضی به خاطر آورد حاملگی سارا را هم به هیچ کس نگفته اند، شکش برطرف شد.
با موبایل سارا تماس گرفت. خاموش بود. خانه را گشت. بین لوازم آرایش سارا یک تکه کاغذ پیدا کرد که شماره موبایلی رویش نوشته شده بود. شماره را گرفت...همان صدای خشن آشنا. یکه خورد.
- آخی! آقا پولداره بالاخره فهمید چه کلاه گنده ای سرش رفته! من اگه جات بودم یه دقیقه هم زندش نمی ذاشتم. وقتی تو داشتی جون می کندی پول دربیاری این داشت کلی با مردای دیگه کیف می کرد! راستی چند دقیقه دیگه میاد خونه. وقتی رسید بهم خبر بده. نگران بچمم!
با خنده زشتی گوشی را قطع کرد.
مرتضی دیگر هیچ چیز نمی فهمید. همین موقع صدای کلید آمد. سارا داشت در را باز می کرد.
در را که باز کرد قبل از اینکه تعجبش از دیدن مرتضی را نشان دهد در پشت سرش بسته شد و چاقوی بزرگی وارد بدنش شد. مرتضی مثل یک دیوانه چاقو را در بدن زنش فرو می کرد و گریه می کرد. ناگهان به خودش آمد و دید غرق در خون است و جسد تکه تکه سارا روی زمین افتاده. بدون اینکه فکر کند از انباری یک گونی آورد و جسد را در آن انداخت. دیگر گریه نمی کرد. بیشتر مبهوت بود.
گونی را در صندوق عقب ماشین گذاشت و به سمت مناطق کوهستانی خارج شهر رفت. ماشین را جایی در جاده گذاشت و گونی را با خود کشید تا از جاده دور شود...
آسمان ابری و گرفته بود. هرچند لحظه یکبار از صدای رعد و برق می لرزید. چشمانش سرخ و خیس بودند. حواسش به کسی که از پشت سنگها نگاهش می کرد نبود. حتی نفهمید تمام لباسش خونی شده.
با تقلا گونی را روی سنگ ها با خود می کشید. به یک گودال کوچک رسید. گونی را داخل گودال انداخت.
گونی پاره شد و یک دست خونی روی سنگ ها افتاد...
حلقه ازدواجشان را در دست سارا دید. گریه کرد و کمی خاک و سنگ روی گونی ریخت و با آشفتگی به سمت ماشین بازگشت. به جاده رسید و سوار ماشین شد.سرش را روی فرمان گذاشت و گریه کرد. نعره کشید. وقتی کمی آرام شد تازه متوجه پاکت پلاستیکی که زیر برف پاک کن بود شد. آنرا داخل ماشین آورد و بازش کرد.
بازش که کرد اول چشمش به تعداد زیادی چک مسافرتی افتاد. مبلغ زیادی بود. چند کاغذ هم کنار پول ها بود. وقتی آنها را دید شوکه شد. در هر کاغذ یکی از کسانی که از او رشوه گرفته بودند اعتراف کرده بود و زیر اعترافش اثر انگشت و امضا زده بود.
موبایلش زنگ خورد. باز هم همان صدای خشن...
- چرا برف پاک کن رو روشن نمی کنی یکم جلوتو ببینی؟
برف پاک کن را روشن کرد. شخصی را دید که 50 متر جلوتر با یک بارانی ایستاده بود. چهره اش معلوم نبود اما دستش را بالا گرفته بود، انگار با موبایل صحبت می کرد.
- سلام. بالاخره همدیگه رو رودررو دیدیم. فک نمی کردم انقد سنگدل باشی. هنوز نقشه مو کامل اجرا نکرده بودم رفتی مرحله آخر! دخلشو آوردی. راستی ببینم...یه سال و نیم پیش یادت میاد؟ همون موقع که تو و بابات دل تو دلتون نبود جریمه یا زندانی شین.همون قضیه ریزش معدنتونو می گم.
هنوز آن وقایع را به خاطر داشت. بخشی از معدن بدلیل عدم رعایت نکات ایمنی توسط او و پدرش ریزش کرد و 2 کارگر که از قضا برادر بودند مدفون شدند. اما مرتضی و پدرش بالاخره توانستند تقصیر را گردن همان 2 کارگر بیندازند و خود را تبرئه کنند.
- اون 2 نفری که کشتینشون تمام کسایی بودن که من و مادرم داشتیم. وقتی برادرام مردن مجبور شدم کار کنم. حتی دیه شونم ندادین. نمی دونی چه سختیایی کشیدم. ولی هیچوقت تو و بابات از ذهنم بیرون نرفتین. بابات که زود مرد... اما تو ادامه دادی و با رشوه هایی که می دادی کارت خوب راه افتاد. ولی اونایی که بهشون رشوه دادی خیلی ترسو بودن! با دیدن یه اسلحه و یکم تهدید همه چیو گفتن.
دیدم این کمه واست. این مدارکو واسه زنت فرستادم و گفتم اگه به تو بگه همه چیو لو میدم. بیچاره خودشو به آب و آتیش زد و یواشکی چندتا چیز فروخت تا اون پولایی که تو پاکت دیدی رو بده به من!
منم با یه نقشه خوب...دخلشو آوردم. البته به کمک تو. ممنون.
راستی فک کنم دیگه نتونیم صحبت کنیم، یه چیز دیگه ام بت خبر بدم. یکی انگار به پلیس گفته تو و زنت دعواتون شده. اونقد شدید که زنت تهدید کرده میره جریان رشوه هاتو لو میده. بعد توی بی رحمم عصبانی شدی زدی کشتیش!
خواستم بقیه شم بگم ولی ببخشید. باید برم. پلیس رسید. بای بای!
ساختمان هایی را می بینم که بالا و بالاتر می روند، اوج می گیرند
به خیالشان به سقف آسمان می رسند
اما به اندازه حرصشان از آسمان دور و دورتر می گردند...
آسمان کجاست؟
همه جا!
و بیش از همه در قلب تو
در آن پرواز کن، اوج بگیر
در آبی زیبای آن غرق شو!...
یادشان رفت چگونه با نگاه منظور یکدیگر را بفهمند...
یادشان رفت چگونه احساسشان را بدون زبان به یکدیگر منتقل کنند...
یادشان رفت برای هرچیز بزرگ و کوچکی نیازمند دیگری نباشند...
یادشان رفت چگونه با خدای خود گفتگو کنند...
یادشان رفت فکر کنند!...
خیلی چیز ها یادشان رفت!
ولی از همه مهم تر
یادشان رفت که همه جا،
حتی بین انسان های متمدن،
با وجود 'گفتگوی تمدن ها'!،
قانون قانون جنگل است، تا ابد!...
اگه نوشته های اینجام به دردت نمی خوره منو ببخش! آخه اینا فقط درددله و حرفاییه که توی سررسید خاطراتم جاش نیست! پس میگم چه جایی بهتر از وبلاگم!
واسه تو و خودم آرزوی موفقیت می کنم! ![]()
![]()
عیدتون مبارککککککککک! ![]()
سال ۸۶ هم تموم شد...
![]()
خیلیم
زود تموم شد! ![]()
انگار همین دیروز بود که سال ۸۶ رسید و رفتیم کاشان و شمال سفر! ![]()
انگار همین
دیروز بود که دوم دبیرستانم تموم شد! و وقتی معدل ۱۹.۱۱ ام رو دیدم کف کردم!! ![]()
انگار همین
دیروز بود که اول مهر شد و رفتم سوم دبیرستان! توی ساختمون دوم مدرسمون که خیلی توش
غریب بودم! ![]()
همش انگار دیروز و چند دقیقه پیش بود.................
و حالا سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت! ![]()
با هزاران خاطره جدید
تلخ و شیرین که دارن انتظارمو می کشن! ![]()
سالی که آخرین سال قبل
کنکورمه! ![]()
از کنکور از عمد واسه خودم یه غول می سازم تا دیگه تنبلیو تو سال جدید
بذارم کنار! ![]()
امروز دومین روزه سال جدیده. ![]()
دیروز ۵ جا با خونواده
رفتم مهمونی! ![]()
تو آخرین جا هم یه لیوان چایی خالی شد رو پام! ![]()
البته چیزی نشد خدا رو
شکر...! ![]()
الانم منتظرم چند تا مهمون بیان عید دیدنی پیشمون! ![]()
اینجا همه سرما خوردن!
فعلا تنها سالمشون منم و بابا بزرگم! (بزنم به تخته!!) ![]()
آخییییییییییییییش...یه سال جدید! ![]()
زندگی یکم واسم تکراری
شده بود! ![]()
حالا یکم حال می کنم...! ![]()
۴ام تا ۸امم که قراره
با داییم اینا و (دایی مامانم)اینا بریم شمال! ![]()
می خوام خووووووووب
خوش بگذرونم! ![]()
که کلی انرژی بگیرم و آماده شم واسه یه سال پرتلاش... ![]()
باید امسال تمام سعیمو
بکنم! چون آدم قانعی نیستم! به یه زندگی ساده در آینده راضی نمی شم!... ![]()
اگه دوسم
داری واسم دعا کن...که همون طور که می خوام، و حتی بهتر، امسالو بگذرونم! ![]()
عیدت کلللللللللی مبارک! ![]()
همین الان پاشو برو تک
تک اعضای خونوادتو ببوس و دم گوششون بگو دوست دارم! ![]()
امسالو
بهترین سال زندگیت کن! ![]()
سخته...ولی ممکنه!
![]()
نه واقعا!... آخرش چی؟!
سال ها پیش در همچین روزی به دنیا اومدم.
همیشه سعی کردم از زندگیم لذت ببرم
با اینکه غم هام از خیلی ها بیشتر بود... ولی جز یه مدت کوتاه... همیشه شاد بودم
دلم پر از حرفای نگفتست
ولی تحمل سنگینیشونو دارم
زندگیمو دوست دارم!
به همه زیبایی هاش توجه می کنم ... ازشون لذت می برم
از خدا سپاسگزارم
بخاطر محبت فراوونش
بخاطر همه زیبایی هاش
بخاطر اینکه تو این 17 سال هیچوقت دست از یاری من نکشید
هیچوقت تنهام نذاشت
نمی دونم چطور ازش تشکر کنم
دوست دارم فریاد بزنم
زیر آسمون بی انتهاش
با تماااااام وجودم
با قلبم...
خدای مهربونم
می بینی؟
هنوز به یادتم
هنوز درد دلامو با تو می کنم
هنوز اشکامو پیش تو می ریزم
هنوز تو شادیام به یادتم
خداجونم
ساده و خالصانه می گم
خیلی دوست دارم
۴ شنبه ۲۳ آبان تولد منه. پسر آبی!
۱۷ سال پیش همچین روزی بدنیا اومدم.
موقع اذان صبح...
۸ سال اول زندگیم نسبتا آروم بود
ولی بقیه اش پر از پستی و بلندی و پیچ و خم...
الان دارم سعی می کنم مسیر زندگیمو یه تغییر اساسی بدم!
همه چیمو عوض کنم
که مهم ترینش محل زندگیمه
برم یه جای آروم و قشنگ که بتونم به چیز هایی که می خوام برسم
این سال جدید زندگیم که آغازش نزدیکه برای من سال سرنوشت سازیه
واسم دعا کن
دعا کن زندگی روی خوششو بهم نشون بده...
امیدوارم!
انشاالله که نشون میده!
ببخشید وقتتو گرفتم
فقط یکم حرف دلمو زدم...
![]() |
| فکر نمی کنم نیاز باشه چیزی بگم...خودتون می دونین چه بارون بهاری قشنگیه...! |
تا چشمم را باز کردم،۴ امتحان گذشت...
چه سریع!
دبیرستان به من دارد خیلی سریع می گذرد، برای بقیه هم اینطور است؟
پرحرفی نمی کنم!
امیدوارم همه بچه محصل ها (مخصوصا دبیرستانی ها) امتحانات ترم را عالی به پایان ببرند.
![]()
اینجا ایران است
هرسال ۳۶۵ روز است
۹۰ روز سال بخاطر تابستان تعطیل است
۲۰ روز هم بخاطر عید تعطیل است
با ولادت و وفات امام ها و دهه فجر و ... هم که ۶۰،۷۰ روزی تعطیل می شود!
اینجا تهران است
علاوه بر دلایل بالا،اینجا دلایل دیگری هم برای تعطیلی وجود دارد!
برف (هرچند ما کمتر برف می بینیم!)، آلودگی هوا و ... بعلاوه رای گیری!
شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵ بخاطر شمارش آرای انتخابات نمایندگان مجلس و خبرگان تعطیل است!
خوش بحال ما بچه محصل های تهران! ![]()
من هم به شما بچه تهرونی ها این واقعه را تبریک می گویم!
به امید تعطیلی ها بیشتر!
![]()
پنج شنبه شب با بعضی از آشنایان رفتیم سینما.
فیلم میم مثل مادر
به نظر من فوق العاده بود
رسول ملا قلی پور فیلم فوق العاده ای ساخته بود.
یکی از عناصری که در این فیلم من را خیلی به خود جذب کرد موسیقی بود.
موسیقی هایی که در فیلم پخش می شد با احساسات آدم بازی می کرد!
در کل این فیلم در من که خیلی تاثیر گذاشت.
پیشنهاد می کنم حتما برید سینما و ببینیدش!
چند وقت پیش فیلم به نام پدر را در سینما دیدم. با کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا.
به نام پدر هم احساسات انسان را تحریک می کرد.
هردو فیلم هم به اثرات جنگ پس از اتمام آن مربوط می شدند.
ولی میم مثل مادر اصلا با به نام پدر قابل مقایسه نبود!
هردو را در یک سینما دیدم،حتی در یک سانس! (۱۱-۹)
پس از اتمام فیلم به نام پدر،تماشاچیان همه با خستگی و احساس گنگی از سالن خارج شدند!
ولی بعد از میم مثل مادر...تمام تماشاچیان دست زدند. هیچ کس از فیلم ناراضی نبود،با آنکه حداقل پنج شنبه و جمعه بخاطر این فیلم دپرس می شدند!
این نظر من بود.
نظری در سطح خودم برای دو فیلم از دو کارگردان معروف و زبده.
نظر شما چیست؟
ببخشید این چند روز وبلاگ را بروز نکردم.
زندگی به آدم فرصت آپدیت کردن وبلاگ را هم نمی دهد!
بگذریم!
فرا رسیدن عید سعید فطر و ۴ روز تعطیلی را به شما از صمیم قلب تبریک می گویم! ![]()
بالاخره بعد از یک ماه زجر باید یک خورده استراحت کنیم دیگه!
یک ماه از سال تحصیلی ۱۳۸۶ - ۱۳۸۵ گذشت.
برای من که خوب بود!
چند تا ۲۰ و یک ۱۸ برای اول کار بد نبود!
ولی باید بیشتر درس بخونم. دارم خودم را برای کنکور آماده می کنم.
سعی می کنم وبلاگ را بیشتر بروزرسانی کنم.
مرسی از اینکه وقت با ارزشتون را به من دادید!
فعلا
![]()
یه روز یه پسر برای اولین بار تو عمرش با یه دختر دوست شد
پسر خیلی به دختر علاقمند شد
تا حد عشق
اینو به خود دختره هم می گفت
دختره یه هفته پسرو تنها گذاشت
رفت سفر
این یه هفته به پسر یه ماه یا شاید یه سال گذشت
همش تو فکر دختر بود
ولی بعد یک هفته که دختر برگشت
این پیغام رو برای پسر فرستاد: "Bye for always,kheyli kheyli bi mohabati,bye"
پسر وقتی این پیغام رو دید
تا چند ساعت دیوونه شده بود
ولی با یک قطره اشک تغییر کرد
تصمیم گرفت دیگه هیچوقت عاشق نشه
هیچوقت
انگار همین دیروز بود که لحظه شماری می کردم درسا زودتر تموم بشن و تعطیلات شروع بشه!
تعطیلات خیلی زود شروع و خیلی زود تمام شد!
هیچ کار مفیدی هم انجام ندادم!
ولی تصمیمات مهمی گرفتم
می خوام از امسال خوب درس بخونم (در اصطلاح عامیانه "خر بزنم"!)
خودم رو واسه کنکور آماده می کنم
آخه می خوام برم شریف تهران.خیلی نزدیکمونه!
در ضمن
یه دوست خیلی خیلی خیلی خوب هم پیدا کردم.
البته هفته آخر تابستون تنهام گذاشت ![]()
بگذریم!
شما تو تابستون چی کارا کردید؟
تو بخش نظرات بگید.